تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي ) — صفحة 370

مساهمون:

ص٣٧٠
1 - اى سرودخوان كاروان ! سوگند مىخورم كه اگر راه روشن پديدار شود رنجور و دردمند نيز دلير و زورآور مىگردد . 2 - بايست و درنگ كن كه چه‌بسا دلسوختگان بهبود يابند . دلباختگى دلدادگان ، مايه درونىاش همچو آتش سوزان است . 3 - مرا به راهى بر كه گلّه‌هاى آهو بچگان از آن‌جا مىگذرد . مرا به آنجا بر كه از تلاش باران‌ها در آغاز بهار نشانه‌اى در آن مانده است . 4 - مرا به سراغ آن شب بر تا در ميان فضاى گشاده‌اش باد سرد و نمناك آن را ببويم و خاكى را سيراب كنم كه بوى خوش ، همزاد آن است . 5 - هان ! اى نيكبخت ! بايست و درنگ كن تا من در بيشه‌اى با آن درختان درهم پيچيده آواز سر دهم شايد يار را ببينم .
6 - فبالرّبع لي من عهد جيرون جيرة * يجيرون إن جار الزمان إذا استعدوا
7 - هم إلّا هل الأ أنّهم لي أهلّة * سوى أنّهم قصدي و انّي لهم عبد
8 - عزيزون ربع العمر في ربع عزّهم * تقضّى و لا روع عراني و لا جهد
9 - و ربعي مخضرّ و عيشي مخضلّ * و وجهي مبيضّ و فودى مسودّ
10 - و شملي مشمول و برد شبيبتي * قشيب و برد العيش ما شانه نكد
6 - در آن سراها از روزگار جيرون « 1 » همسايگانى دارم كه اگر كسى از ستم روزگار به دامن آنان گريزد پناهش مىدهند . 7 - وابستگان به آنجايند و در ديده‌ى من به ماه نو مىمانند آنان را مىجويم و بندگى مىنمايم . 8 - ارجمندانى كه بهار زندگىام در سراى ارجمندشان سپرى گرديد نه از چيزى باك داشتم و نه تكاپويى نمودم . 9 - خانه‌ام سرسبز بود و زندگىام شاداب ، چهره‌ام سپيد و موهاى سرم سياه . 10 - بستگان من همداستان و جامه‌ى جوانىام نو و پاكيزه از خنكى دلپذير زندگى چيزى كم نداشتم .
11 - معالم كلاعلأم معلمة الرّبى * فأنهارها تجري و أطيارها تشدو
12 - طوت حادثات الدهر منشور حسنها * كما رسمت في رسمها شمأل تغدو
13 - و أضحت تجرّ الحادثات ذيولها * عليه و لا دعد هناك و لا هند
14 - و لا غرو إن جارت و مارت صروفها * و غارت و أغرت و اعتدت و اغتدت تشدو
15 - فقد غدرت قدما بآل محمّد * و طاف عليهم بالطفوف لها جند
11 - نشانه‌هايى كه درفش‌هاى برافراشته را به ياد مىآرند ( همان‌گونه كه سنگ‌چين‌هاى كوه ، راه را مىنمايند ، نشانه‌هاى برجامانده از خانه‌ها نيز سراى پيشين دلدار را نشان مىدهند ) . 12 - جوىهاى آن روان و پرندگانش سرودخوان و اكنون پيش‌آمدهاى روزگار ، نامه‌ى زيبايىاش را درهم پيچيده . 13 - همان‌گونه كه باد شمال چون مىوزد جاى پايش را بر آن مىنهد به روزى افتاده كه رويدادها دامن خود را بر سر آن مىكشند . 14 - پس شگفت نيست كه ستم كند و گردش آن چون لرزش آب دريا بنمايد به يغما ببرد ، آزمند گرداند ، دشمنى اندازد ، به نادرستى گرايد و شب را سرودخوانان به روز برساند .
هامش
( 1 ) - جيرون : نام يكى از دروازه‌هاى دمشق كه از نام بنيان‌گذار آن گرفته شده است .
دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي ) — صفحة 370 | مرضيه محمدزاده