تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي ) — صفحة 312

مساهمون:

ص٣١٢
14 - تأبى الجبال الشّمّ عن تقليدها * و تضجّ تيهاء و تشفق برقع
15 - هذا هو النّور الّذى عذباته * كانت بجبهة آدم تتطلّع
11 - زهد عيساى مسيح و بيباكى روزگار ( اين دو صفت ضد ) هر دو در او جمع بود ، آن بيباكى و ناگاهگيرى كه انوشيروان را به دست فنا سپرد ، و تبع را . 12 - اين مرد - كه در خاك نجف خفته است - وجدان جهان هستى است و سرّ نهايى وجود عالم است . 13 - اين ، همان « امانت » است كه صخره‌هاى عظيم فرودين ( كوه‌ها ) و آسمان بلند برين ، قبول آن نتوانستند كرد . 14 - اين ، آن « امانت » است كه كوههاى سربرافراشته از پذيرفتن آن تن زدند ، و هامونها در برابر عظمت آن فرياد كردند ، و آسمانها هراسيدند . 15 - اين ، همان نور خدايى است كه اشعه‌ى آن در پيشانى آدم صفى مىدرخشيد .
16 - و شهاب موسى حيث اظلم ليله * رفعت له لألآؤه تتشعشع
17 - يا من له ردّت ذكاء و لم يفز * بنظيرها من قبل الّا يوشع
18 - يا هازم الاحزاب لا يثنيه عن * خوض الحمام مدجّج و مدرّع
19 - يا قالع الباب الّذى عن هزّها * عجزت اكفّ اربعون و اربع
20 - لو لا حدوثك قلت : انّك جاعل ال * ارواح فى الاشباح و المستنزغ
16 - اين ، همان آتش موسى است كه در شب‌هنگامى تاريك‌تاريك بدرخشيد و راه را براى موسى روشن ساخت . 17 - اى كسىكه خورشيد براى تو ( پس از عصر ) به پهنهء آسمان بازگشت ! - معجزه‌اى كه در ميان امتهاى پيشين تنها « يوشع بن نون » بدان مرگ گشته بود . 18 - اى درهم شكنندهء احزاب و انبوهان جنگاوران ، كه در معركهء كارزار خويشتن در گرداب مرگ مىافكندى و به دلاوران غرقه در سلاح پشت نمىكردى . 19 - اى كنندهء در خيبر ، آن در كه چهل مرد از تكان دادن آن نيز ناتوان بودند . 20 - اگر مخلوق نبودى ، مىگفتم : تويى بخشندهء روح و گيرندهء جان .
21 - لو لا مماتك قلت : انّك باسط ال * ارزاق تقدر فى العطاء و توسع
22 - ما العالم العلوىّ الّا تربة * فيها لجثّتك الشّريفة مضجع
23 - ما الدّهر الّا عبدك القنّ الّذى * بنفوذ امرك فى البريّة مولع
24 - انا فى مديحك الكن لا اهتدى * و انا الخطيب الهبرزىّ المصقع
25 - ا اقول فيك : سميدع ، كلّا و لا * حاشا لمثلك : ان يقال : سميدع
21 - اگر نمرده بودى ، مىگفتم : تويى روزىدهندهء مردمان و تعيين‌كنندهء سرنوشت همگان . 22 - عالم اعلاى ملكوت ، همان تربت پاكى است كه بدن گرامى تو در آن جاى گرفته است . 23 - روزگار همان بندهء زرخريد تو است كه ( به فرمان خدا ) مىكوشد تا امر تو را در ميان مخلوق جارى سازد . 24 - زبان من از ذكر ثناها و ستايشهاى تو الكن است ، با اينكه من همان سخنور سخن‌پرداز زبردستم . 25 - آيا در مدح تو بگويم : تو « سرورى » ، نه ، نه ، كلمهء « سرور » ، كوچكتر از آن است كه براى تو مدح باشد !
دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي ) — صفحة 312 | مرضيه محمدزاده