قصيده علويه :
1 - قد قلت للبرق الّذى شقّ الدّجى * فكأنّ زنجيّا هناك يجدّع
2 - يا برق إن جئت الغرىّ فقل له : * اتراك تعلم من بارضك مودع
3 - فيك ابن عمران الكليم و بعده * عيسى يقفّيه و احمد يتبع
4 - بل فيك جبريل و ميكال و اس * رافيل و الملأ المقدّس اجمع
5 - بل فيك نور اللّه جلّ جلاله * لذوى البصائر يستشفّ و يلمع
1 - به آذرخشى كه ، شبهنگام ، در درون تاريكىها درخشيد - چونان كه زنگيى را بينى بريده باشند و خون بر چهرهاش دويده باشد - گفتم :
2 - اى آذرخش ! اگر به سرزمين غرى ( نجف ) رسيدى بگوى : اى زمين نجف ! آيا مىدانى كه كسى در دل تو به خاك سپرده شده است ؟
3 - در دل تو موساى كليم جاى گرفته است و عيساى مسيح و احمد مرسل .
4 - در دل تو جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل جاى گرفتهاند ، بلكه همهء عالم ملكوت .
5 - در اينجا نور خداى - عزّ و جلّ - جاى گرفته است ، آن نور كه مردمان بينا دل فروغ و درخشش آن را توانند ديد .
6 - فيك الإمام المرتضى فيك ال * وصىّ المجتبى فيك البطين الانزع
7 - الظّارب الهام المقنّع فى الوغى * بالخوف للبهم الكماة يقنّع
8 - و المترع الحوض المدعدع حيث لا * واد يفيض و لا قليب يترع
9 - و مبدّد الابطال حيث تألّبوا * و مفرّق الاحزاب حيث تجمّعوا
10 - و الحبر يصدع بالمواعظ خاشعا * حتّى تكاد لها القلوب تصدّع
6 - اى زمين نجف ! امام برگزيده ( مرتضى ) و وصى منتخب در دل تو جاى دارد ، همان عالم سرشار از علم و موحّد برى از شائبهى شرك .
7 - آنكسكه در پهنههاى كارزاران ، غرقه در سلاح ، بر تارك دلاوران تيغ مىآخت و آن شجاعان دلير را در پوششى از هراس و بيم غرق مىساخت .
8 - آنكسكه ( براى سپاه اسلام ) آن حوض را پر از آب كرد ( صخره از روى چشمهاى جوشان برگرفت ) ، جايىكه نه رودى مىگذشت و نه چاهى آب داشت .
9 - آنكسكه پراكنندهى پهلوانان بود ، هرجاكه ( در برابر اسلام ) گرد مىگشتند ؛ و برهمزنندهى گروهها و « احزاب » مشركان بود ، هرجا و هرگونه كه فراهم مىآمدند .
10 - آن عالم بزرگ دين كه ، با خشوع در برابر خداوند ، مردم را با سخنان راستين موعظه مىكرد ، آنسان كه دلها از جاى كنده مىشد .
11 - زهد المسيح و فتكة الدّهر الّذى * اودى بها كسرى و فوّز تبّع
12 - هذا ضمير العالم الموجود عن * عدم و سرّ وجوده المستودع
13 - هذى الامانة لا يقوم بحملها * خلفاء هابطة و اطلس ارفع