26 - « أبا حسن » إن أنكروا الحق ( واضحا ) * على أنّه و اللّه إنكار عارف
27 - فإلّا سعى للبين أخمص بازل * و إلّا سمت للنعل إصبع خاصف
28 - و إلّا كما كنت ابن عمّ و واليا * و صهرا و صنوا كان من لا يقارف
29 - أخصّك بالتفضيل إلّا لعلمه * بعجزهم عن بعض تلك المواقف
30 - نوى الغدر أقوام فخانوك بعده * و ما آنف فى الغدر إلّا كسالف
26 - يا ابا الحسن ! اگر حقّ ترا به جهالت منكر آمدند و به خدا سوگند كه دانسته انكار نمودند .
27 - باوجوداين . اگر يكّهتاز ميدان شهامت نبودى و با تشريف « خاصف النعل » همتا و همسنگ رسول نمىشدى .
28 - اگر پسر عم كارگزار ، داماد و همريشه رسول نبودى - با آنكه بودى - دگران با تو برابر و همسنگ نبودند .
29 - مىدانست كه ديگران از بر شدن به اين مدارج ناتواناند ، ازاينرو بهويژه نام تو را به فضيلت ياد فرمود .
30 - جمعى نيرنگ زدند و بعد از رسول راه خيانت گرفتند ، اين يك در نيرنگ و دغل همتاى ديگرى بود .
31 - و هبهم سفاها صحّحوا فيك قوله * فهل دفعوا ما عنده فى المصاحف
32 - سلام على الإسلام بعدك إنّهم * يسومونه بالجور خطّة خاسف
33 - وجدّدها « بالطفّ » بابنك عصبة * أباحوا لذاك القرف حكّة قارف
34 - يعزّ على « محمّد » بابن بنته * صبيب دم من بين جنبيك و اكف
35 - أجازوك حقّا فى الخلافة غادروا * جوامع منه فى رقاب الخلائف
31 - گيرم كه با سفاهت سخن رسول را برتابيدند ، آيات قرآن را چگونه برمىتابند ؟
32 - بعد از تو فاتحه اسلام را خواندند : دين را با خوارى و خفت زير پا نهادند .
33 - اين سفاهت و خيانت در بيابان « طف » ، بر سر فرزندان حسين تجديد شد : روا شمردند كه زخم كهنه را با سرانگشت خونبار سازند .
34 - ناگوار است بر رسول خدا كه از سينهى دخترزادهاش خون چون ناودان روان است .
35 - ميراث خلافت را از چنگ تو ربودند ، و خلافت خود را چونان غل جامعه بر گردن آيندگان بستند .
36 - أيا عاطشا فى مصرع لو شهدته * سقيتك فيه من دموعى الذوارف
37 - سقى غلّتى بحر بقبرك إنّنى * على غير إلمام به غير آسف
38 - و أهدى إليه الزائرون تحيّتى * لأشرف إن عينى له لم تشارف
39 - و عادوا فذرّوا بين جنبىّ تربة * شفائى ممّا استحقبوا فى المخاوف
40 - اسرّ لمن والاك حبّ موافق * و ابدى لمن عاداك سبّ مخالف
36 - اى تشنهى در خون طپيده كه اگر در ركابش بودم ، با سيلاب اشك خود سيرابش مىساختم .
37 - از درياى رحمتى كه به كويت اندر است ، موجى برآمد و از عطشم وارهانيد ، با آنكه در كنار تربتت حاضر نبودم .
38 - زايران مرقد پاكش درود مرا به نيابت نثار كردند تا تشريف جويم اگرچه ديدگانم از اين شرافت محروم ماند .
39 - بازگشتند و غبارى از تربتش بر سينهام فشاندند ، شفاى من در همان بود كه آنان ذخيرهى روز درماندگى سازند .
40 - مهر دوستانت به دل نهفتم ، مهرى موافق . شتم دشمنانت بر زبان دارم ، دشمنى آشكار .