6 - بر سر آن آبگاه گفتم : قدرى بپائيد و اگر مهلتى مىدادند چه منتى بر من مىنهادند .
7 - به بالين اين بيمارتان بيائيد ، اگر مايهى شفا نباشد ، بارى وسيله دلدارى است .
8 - در كنار « وجره » از كاشانه او سراغ گرفتم ، گرچه بر گمراهى ما افزود .
9 - آن پريوش كه اگر خورشيد رخش به راه انصاف مىرفت از تابش خود بخل نمىورزيد .
10 - بسا سخنچينى كه نبض او را شناخته و من پيشدستى كنم تا سعايت او برتابم .
11 - و ربّت واش بها منبض * أسابقه الردّ أن ينبلا
12 - رأى ودّها طللا ممحلا * فلفّق ما شاء أن يمحلا
13 - و ألسنة كأعالى الرماح * رددت و قد شرعت ذبلا
14 - و يأبى « لحسناء » إن أقبلت * تعرّضها قمرا مقبلا
15 - سقى اللّه « ليلاتنا بالغوي * ر » فيما أعلّ و ما أنهلا
11 و 12 - با اين تصور كه مهر دلدادهام چون عرصهى ريگزار است ، رطب و يا بسى بهم بافته تا ريشهى عشق و شوريدگى را بسوزاند .
13 - و بسا زبانهاى چون نى فراز و چونان سنان تيز و دراز كه از خود برتافتم .
14 - اگر آن پريوش رخ بتابد ، چه نيازش كه ماه تابان برآيد .
15 - خدا شبهاى « غدير » را سيراب كناد ، از باران صبحگاهى و ژالهى شامگاهى .
16 - حيا كلما أسبلت مقلة * - حنينا له - عبرة أسبلا
17 - و خصّ و إن لم تعد ليلة * خلت فالكرى بعدها ماحلا
18 - و فى الطيف فيها بميعاده * و كان تعوّد أن يمطلا
19 - فما كان أقصر ليلى به * و ما كان لو لم يزر أطولا
20 - مساحب قصرّ عنّى المشي * ب ما كان منها الصّباذيّلا
16 - بارانى كه چون از چشم مشتاقى قطرهى اشكى روان بيند ، به همدردى برخروشد و سيلاب كشد .
17 - بهويژه آن شب وصل ، گرچه ديگر بازنگشت ، از آن پس خواب به چشم راه نكرد .
18 - اما در رويا ، هنوز بر سر پيمان است ، اگرچه پيمانشكنى راه و رسم ديرين است .
19 - خدا را چه شب كوتاهى . اگر وصل دلدار نبود ، چون شب يلدا بود .
20 - آن دامن كبريا كه در شور و شيدايى بر زمينى مىكشيدم ، اينك به پيرى كوتاه گشته .
21 - ستصرفنى نزوات الهمو * م بالأرب الجدّ أن أهزلا
22 - و تنحت من طرفى زفرة * مباردها تأكل المنصلا
23 - و أغرى بتأمين آل النبىّ * إن نسّب الشعر أو غزّلا
24 - بنفسى نجومهم المخمدات * و يأبى الهدى غير أن تشعلا
25 - و أجسام نور لهم فى الصعيد * تملؤه فيضيى الملا
21 - به زودى هم و غم بر دل برجهد و از شوق و سرخوشى بازم دارد .