تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1752

مساهمون:

ص١٧٥٢
كه مىپوشيد ودر ميان أصحاب خود مىنشست . پس فرمود : اى بلال ! بياور دو استر مرا يكى « شهبا » وديگرى « دلدل » ، ودو ناقهء مرا يكى « عضبا » وديگرى « صهبا » ، ودو أسب مرا يكى « جناح » وديگرى « حيزوم » ، وجناح آن بود كه در مسجد حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بازمىداشتند وحضرت هر كه را براي حاجتي مىفرستاد بر آن سوار مىشد ، وحيزوم آن بود كه در روز أحد حضرت بر آن سوار بود وجبرئيل در ميان هوا مىگفت : پيش رو اى حيزوم ، ودرازگوش خود را طلبيد كه آن را « يعفور » مىگفتند . چون بلال اينها را حاضر كرد حضرت عباس را طلبيد وفرمود : بجاى على بنشين وپشت مرا نگاه‌دار ، وفرمود : يا علي ! برخيز واينها را قبض كن در حيات من كه اين جماعت كه حاضرند همه گواه شوند وكسى بعد از من با تو نزاعي نكند . حضرت فرمود : برخاستم وپاى من توانائى رفتار نداشت ، پس با نهايت مشقت رفتم وهمه را گرفتم وبه خانهء خود بردم ، پس برگشتم وبه خدمت حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ايستادم ، چون نظر مباركش بر من افتاد انگشتر خود را از دست حق‌پرست خود بيرون آورد ودر دست من كرد در وقتي كه خانه پر بود از بني هاشم وساير مسلمانان ، وبا آن ضعف كه سر خود را نمىتوانست نگاه داشت وسر مباركش به جانب راست وچپ حركت مىكرد صدا بلند كرد كه همه شنيدند وگفت : اى گروه مسلمانان ! على برادر من ووصى وخليفهء من است در أهل وأمت من وعلى ادا مىكند دين مرا ووفا مىكند به وعده‌هاى من . اى گروه فرزندان هاشم وفرزندان عبد المطلب ! واى گروه مسلمانان ! دشمنى با على مكنيد ومخالفت امر أو منمائيد كه گمراه مىشويد وحسد بر أو مبريد واز جانب أو بسوى ديگرى رغبت منمائيد كه كافر مىشويد . پس فرمود : اى عباس ! برخيز از جاى على . عباس گفت كه : مرد پيرى را برمىخيزانى وطفلى را به جاى أو مىنشانى ؟ ! حضرت سه مرتبه اين سخن را فرمود وأو چنين جواب گفت ، پس عباس غضبناك برخاست وحضرت أمير عليه السّلام در جاى أو نشست ، چون حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم عباس را