پس حضرت فرمود : ميراث خود را به كسى دهم كه قبول كند آن را چنانكه حقّ قبول كردن است وسزاوار آن باشد وچنانكه تو جواب گفتى جواب نگويد ؛ پس به حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام خطاب كرد وفرمود : يا علي ! تو بگير ميراث مرا كه مخصوص توست وكسى را با تو در آن نزاعي نيست وقبول كن وصيت مرا وبعمل آور وعدهاى مرا وادا كن قرضهاى مرا ، يا علي ! خليفهء من باش در أهل من وتبليغ رسالت من بعد از من به مردم بكن .
پس حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود : چون نظر كردم وسر مبارك حضرت رسول را ديدم كه در دامن من از شدت مرض مىلرزد بىتاب شدم وآب از ديدههاى من بر روى مبارك ريخت ودلم طپيدن گرفت ونتوانستم جواب آن حضرت گفت .
پس بار ديگر آن سخن را اعاده فرمود وباز گريه در گلوى من گره شده بود ، با نهايت دشوارى به صداى ضعيفى گفتم كه : بلى يا رسول اللّه پدر ومادرم فداى تو باد ، پس حضرت فرمود كه : مرا بنشان ، آن حضرت را نشاندم وپشت مباركش را بر سينهء خود چسباندم ، پس گفت : يا علي ! توئى برادر من در دنيا وآخرت ووصى وخليفهء من در أهل بيت وامّت من ؛ پس فرمود : اى بلال ! برو وبياور خود مرا كه آن را « ذو الجبين » مىگويند ، وزره مرا كه آن را « ذات الفضول » مىگويند ، ورايت مرا كه آن را « عقاب » مىگويند ، وشمشير مرا « ذو الفقار » ، وعمامهء مرا كه آن را « سحاب » مىگويند ، وعمامهء ديگر را كه آن را « اتحميه » مىگويند ، وبرد مرا وابرقهء مرا وعصاي كوچك مرا وچوب دست مرا كه آن را « ممشوق » مىگويند .
عباس گفت : آن ابرقه را من پيشتر نديده بودم ، وچون آن را حاضر كردند نور آن نزديك بود كه ديدهها را بربايد ؛ پس حضرت فرمود : يا علي ! جبرئيل اين جامه را براي من آورد وگفت : يا محمد ! اين را در حلقههاى زره خود داخل كن وبجاى منطقه بر كمر ببند ؛ پس دو جفت نعل عربى را طلبيد كه يكى پنبه داشت وديگرى پنبه نداشت وپيراهنى را كه در شب معراج پوشيده بود طلبيد وپيراهنى را كه در روز أحد پوشيده بود طلبيد وسه كلاهخود را طلبيد كلاهى كه در سفر مىپوشيد وكلاهى كه در عيدها مىپوشيد وكلاهى
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1751
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٧٥١