ابن بابويه وشيخ مفيد وشيخ طوسي وصفار وشيخ طبرسى وابن شهرآشوب وديگران روايت كردهاند به سندهاى متواتر از حضرت أمير المؤمنين وامام محمد باقر وامام جعفر صادق عليهم السّلام وامّ سلمه وعايشه وغير ايشان كه : در مرض آخر آن حضرت حضرت أمير المؤمنين براي حاجت ضروري بيرون رفته بود ، حضرت فرمود : بخوانيد از براي من يار مرا ودوست مرا وبرادر مرا ، عايشه به نزد أبو بكر فرستاد وحفصة به نزد عمر فرستاد وايشان را طلبيدند ، چون ايشان حاضر شدند ونظر حضرت بر ايشان افتاد سر وروى خود را به جامهاى پوشانيد - وبه روايت ديگر : رو از ايشان گردانيد « 1 » - چون ايشان برگشتند باز جامه را دور كرد وفرمود : بطلبيد از براي من خليل من وحبيب من وبرادر مرا ، باز آن دو نفر پدرهاى خود را طلبيدند وچون حاضر شدند حضرت باز رو از ايشان گردانيد يا رو از ايشان پوشانيد ، ايشان گفتند كه : ما را نمىخواهد وعلى را مىخواهد ، پس حضرت فاطمه حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام را طلب كرد ، وچون حاضر شد حضرت أو را بر سينهء خود چسبانيد ودهان مبارك را بر گوش أو گذاشت وجامهء خود را بر روى أو كشيد وعرق ايشان بر روى يكديگر مىريخت وزمان بسيار با آن حضرت راز گفت ومردم در پشت خانهء آن حضرت جمع شده بودند وأبو بكر وعمر نيز در بيرون در ايستاده بودند ، چون حضرت بيرون آمد آن دو نفر با ساير صحابه پرسيدند كه : اين چه راز دراز بود كه پيغمبر با تو مىگفت ؟
حضرت فرمود : هزار باب از علم تعليم من نمود كه از هر بابى هزار باب مفتوح مىشود « 2 » .
به روايت ديگر : حضرت خضر عليه السّلام در دهليز خانهء حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم حضرت أمير عليه السّلام را گرفت وپرسيد كه : آيا پيغمبر خدا به تو رازي گفت ؟
گفت : بلى هزار نوع از علم به من آموخت كه از هر نوعي هزار نوع ديگر مفتوح
هامش
( 1 ) . بصائر الدرجات 303 و 304 و 314 - 315 ؛ خصال 646 و 648 ؛ إعلام الورى 136 .
( 2 ) . رجوع شود به خصال 642 و 651 واختصاص 285 وبصائر الدرجات 313 و 314 ومناقب ابن شهرآشوب 1 / 294 .