روى معاوية بسيار متغير شد وگفت : آيا مىشناسى اين فريادكننده را ؟ گفتم : نه ، گفت :
جندب بن جنادة است هر روز بر در قصر ما مىآيد وبه آنچه شنيدى ندا مىكند . پس گفت كه أو را به قتل در آورند ناگاه ديدم كه أبو ذر را آوردند ودر پيش أو بازداشتند ، معاوية گفت : اى دشمن خدا ورسول ! هر روز به نزد ما مىآئى واين سخنان مىگوئى ، اگر من مىكشتم كسى از أصحاب محمد صلّى اللّه عليه وآله وسلّم را بىرخصت عثمان هرآينه تو را مىكشتم وليكن در باب تو از أو رخصت خواهم طلبيد .
جلام گفت : من مىخواستم كه أبو ذر را ببينم زيرا كه أو از قبيلهء ما بود ، چون نظر كردم مرد گندمگون باريك بلند بالائى ديدم كه موهاى ريشش تنك بود واز پيرى پشتش منحنى شده بود .
أبو ذر در جواب معاوية گفت : من دشمن خدا ورسول نيستم بلكه تو وپدرت دشمن خدا ورسول بوديد وبراي مصلحت اسلام را ظاهر كرديد ودر باطن كافر بوديد ومكرر حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم تو را لعنت كرد ونفرين كرد بر تو كه هرگز سير نشوى ، وشنيدم از آن حضرت كه مىفرمود : چون والى اين امّت شود مرد گشاده چشم فراخ گلوئى كه بسيار خورد وهرگز سير نشود بايد كه امّت من از شرّ أو در حذر باشند .
معاوية گفت كه : آن مرد من نيستم .
أبو ذر گفت : بلكه توئى وحضرت مرا خبر داد كه توئى ، وروزى تو بر آن حضرت گذشتى شنيدم كه مىفرمود : خداوندا ! لعنت كن أو را وأو را سير مگردان مگر به خاك ، وشنيدم كه مىفرمود : مقعد معاوية در آتش است .
پس آن ملعون خنديد وامر كرد كه أو را حبس نمايند ، وأحوال را به عثمان نوشت پس عثمان أو را طلبيد به نحوى كه سابق مذكور شد « 1 » .
وشيخ طوسي روايت كرده است كه أبو سخيله گفت : من با سلمان فارسي متوجه حج شديم ، چون به ربذه رسيديم به خدمت أبو ذر رفتيم ، پس أبو ذر گفت كه : بعد از من فتنه
هامش
( 1 ) . شرح نهج البلاغة ابن أبي الحديد 8 / 257 - 258 .