وقرآن را مىخواندم ودر نيكى پدر ومادر حريص بودم واجتناب از چيزهاى حرام مىنمودم واز ظلم وستم بر بندگان ترسان بودم ودر شب وروز تعب مىكشيدم وسعى مىنمودم در طلب حلال از ترس ايستادن نزد خدا براي سؤال ، پس روزى از روزها در نهايت عيش ولذت وفرح وشادى وسرور بودم ناگاه بيمار شدم وچند روز در آن مرض ماندم تا آنكه از دنيا مدت من منقضى شد ، پس در آن وقت مردى به نزد من آمد با خلقتى عظيم ومنظرى مهيب ودر برابر من ايستاد در هوا نه بسوى آسمان بالا مىرفت ونه بسوى زمين فرود مىآمد ، پس اشاره كرد بسوى ديدهء من وآن را كور گردانيد وبسوى گوش من وآن را كر گردانيد وبسوى زبان من وآن را لآل گردانيد پس چنان شدم كه هيچ چيز از چيزهاى دنيا را به اين چشم نمىديدم وبه اين گوش نمىشنيدم ، پس در اين وقت گريستند أهل وياران من وخبر من به برادران وهمسايگان من رسيد ، پس در اين وقت گفتم أو را : تو كيستى اى آن كسى كه مرا مشغول گردانيدى از أهل ومال وفرزندان من ؟
گفت : منم ملك موت آمدهام به نزد تو كه نقل فرمايم تو را از خانهء دنيا به خانهء آخرت وبتحقيق كه منقضى شده است مدت حيات تو وآمده است وقت مرگ تو .
ودر اين حال كه أو با من مخاطبه مىكرد دو شخصي ديگر آمدند به نزد من وايشان به حسب خلقت وصورت نيكوترين مردم بودند كه من ديده بودم ويكى از ايشان در جانب راست من نشست وديگرى در جانب چپ ، پس گفتند به من كه : السلام عليك ورحمة اللّه وبركاته بتحقيق كه آوردهايم بسوى تو نامهء تو را ، الحال بگير ونظر كن در آن .
گفتم : اين چه نامهاى است كه بايد من بخوانم ؟
گفتند : مائيم آن دو ملك كه با تو مىبوديم در دار دنيا ونيكيها وبديهاى تو را مىنوشتيم ، اين است نامهء عمل تو .
پس نظر كردم در نامهء حسنات خود وآن نامه در دست ملكي بود كه أو را « رقيب » مىگفتند وشاد شدم به آنچه در آن ديدم از نيكيها وخندان شدم ومرا فرحى عظيم رو داد ، پس نظر كردم به نامهء گناهان وآن در دست ملكي بود كه أو را « عتيد » مىگفتند وبسيار غمگين شدم از آنچه در آن مشاهده كردم وبه گريه در آورد مرا ، پس به من گفتند : بشارت
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1672
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٦٧٢