دل من جا دادهاى پس بحقّ درجه ومنزلت آن حضرت كه فرج مرا نزديك گردان ومرا از اين تعب راحت بخش . چون اين بگفتم قادر متعال بادي برانگيخت كه تمام ريگها را به مكاني كه يهودي گفته بود نقل كرد . چون صبح يهودي بيامد وآن حال را مشاهده كرد گفت : تو ساحر وجادوگرى ومن چارهء كار تو را نمىدانم ، تو را از اين شهر بيرون مىبايد كرد كه مبادا به شومى تو اين شهر خراب شود .
پس مرا از آن شهر بيرون آورد وبه زن سليمه بفروخت ، وآن زن مرا بسيار دوست داشت وباغي داشت گفت : اين باغ به تو تعلق دارد ، خواهى ميوهء آن را تناول نما وخواهى ببخش وخواهى تصدق كن ، پس مدتي بر اين حال ماندم روزى در آن باغ بودم هفت نفر مشاهده نمودم كه مىآيند وابر بر سر ايشان سايه انداخته ، گفتم : واللّه ايشان همه پيغمبر نيستند وليكن در ميان ايشان پيغمبرى هست ، پس بيامدند تا به باغ داخل شدند ، چون مشاهده كردم حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بود با حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام وحمزة بن عبد المطلب وزيد بن حارثه وعقيل بن أبي طالب وأبو ذر ومقداد ، پس خرماهاى زبون را تناول مىفرمودند وحضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به ايشان مىگفت : به خرماى زبون قناعت نماييد وميوهء باغ را ضايع مكنيد ، من به نزد مالكهء خود آمدم وگفتم : يك طبق از خرماى باغ به من ببخش ، گفت : تو را رخصت شش طبق دادم ، بيامدم وطبقى از رطب برگرفتم ودر خاطر خود گذرانيدم كه اگر در ميان ايشان پيغمبر هست از خرماى تصدق تناول نمىنمايد وهديه را تناول مىنمايد ، پس طبق را نزد ايشان آوردم وگفتم : اين خرماى تصدق است ، حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم وأمير المؤمنين عليه السّلام وحمزه وعقيل چون از بني هاشم بودند وصدقه بر ايشان حرام است تناول ننمودند وآن سه نفر ديگر به خوردن مشغول شدند ، به خاطر خود گذرانيدم كه اين يك علامت از علامات پيغمبر آخر الزمان كه در كتب خواندهايم .
پس برفتم ورخصت يك طبق ديگر از آن زن طلبيدم ، أو رخصت شش طبق داد ، پس يك طبق ديگر از رطب نزد ايشان حاضر ساختم وگفتم : اين هديه است ، حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم دست دراز فرمود وگفت : بسم اللّه همگى تناول نماييد ، پس همگى تناول
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1636
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٦٣٦