تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1634

مساهمون:

ص١٦٣٤
پسنديده ونهى ومنع نمايد مردم را از پرستيدن غير خدا وعبادت بتان ، اى روزبه ! تو وصىّ عيسائى پس ايمان بياور ومجوسيت وگبرى را ترك كن » . پس چون اين را بخواندم بيهوش شدم وعشق آن حضرت زيادة شد ، وچون پدر ومادرم بر اين حال مطلع گرديدند مرا گرفتند ودر چاه عميقى محبوس ساختند وگفتند : اگر از اين امر برنگردى تو را بكشيم ، گفتم به ايشان كه : آنچه خواهيد بكنيد محبت محمد از سينهء من هرگز بيرون نخواهد رفت . سلمان گفت : من پيش از خواندن آن نامه ، عربى را نمىدانستم واز آن روز عربى را به الهام الهى آموختم ، پس مدتي در آن چاه ماندم وهر روز يك گردهء نان كوچك در آن چاه براي من فرو مىفرستادند ، وچون حبس وزندان بسيار به طول انجاميد دست بسوى آسمان بلند كردم وگفتم : خداوندا ! تو محمد ووصى أو علي بن أبي طالب عليه السّلام را محبوب من گردانيدى پس بحقّ وسيله ودرجهء آن حضرت فرج مرا نزديك گردان ومرا راحت بخش از اين محنت . شخصي به نزد من آمد جامه‌هاى سفيد در بر وگفت : برخيز اى روزبه ، ودست مرا گرفت ونزد صومعة آورد ، من گفتم : « اشهد ان لا اله الّا اللّه وانّ عيسى روح اللّه وانّ محمّدا حبيب اللّه » ، ديراني سر از صومعة بيرون كرد وگفت : توئى روزبه ؟ گفتم : بلى ؛ مرا برد به نزد خود ودو سال تمام أو را خدمت كردم وچون هنگام وفات أو شد گفت : من اين دار فانى را وداع مىكنم ، گفتم : مرا به كي مىسپارى ؟ گفت : كسى را گمان ندارم كه در مذهب حق با من موافق باشد مگر راهبى كه در أنطاكية مىباشد چون أو را دريابى سلام من به أو برسان ؛ ولوحى به من داد كه اين را به أو برسانم وبه عالم بقا ارتحال نمود ، من أو را غسل دادم وكفن كردم ولوح را برگرفتم وبه جانب أنطاكية روانه شدم ، وچون به أنطاكية در آمدم به پاى صومعهء آن راهب آمدم وگفتم : « اشهد ان لا اله الّا اللّه وانّ عيسى روح اللّه وانّ محمّدا حبيب اللّه » پس راهب از دير خود فرو نگريست وگفت : تويى روزبه ؟ گفتم : بلى ، گفت : به بالا بيا ، به نزد أو رفتم ودو سال ديگر أو را خدمت كردم ، وچون هنگام رحلت أو شد خبر وفات خود به من گفت ، من گفتم : مرا به كي مىگذارى ؟ گفت : كسى گمان ندارم كه