تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1633

مساهمون:

ص١٦٣٣
ابن بابويه عليه الرحمة به سند معتبر از حضرت موسى بن جعفر عليه السّلام روايت نموده كه : شخصي از آن حضرت سؤال نمود از كيفيت اسلام سلمان فارسي . آن حضرت فرمود : خبر داد مرا پدرم كه روزى حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام وسلمان وأبو ذر وجماعتى از قريش نزد قبر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم جمع بودند ، حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام از سلمان پرسيد كه : يا أبا عبد اللّه ! ما را از أول كار خود خبر نمىدهى كه اسلام تو چگونه بود ؟ سلمان گفت : واللّه اگر ديگرى مىپرسيد نمىگفتم وليكن أطاعت تو لازم است ؛ من مردى بودم از أهل شيراز واز دهقان‌زاده‌ها وبزرگان ايشان بودم وپدر ومادر مرا بسيار عزيز وگرامى مىداشتند ، روز عيدى با پدرم به عيدگاه مىرفتم به صومعه‌اى رسيدم ، كسى در آن صومعة به آواز بلند ندا مىكرد « اشهد ان لا اله الّا اللّه وانّ عيسى روح اللّه وانّ محمّدا حبيب اللّه » پس چون اين ندا شنيدم محبت محمد صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در گوشت وخون من جا كرد واز عشق آن حضرت خوردن وآشاميدن بر من گوارا نبود ، مادرم گفت : چرا امروز آفتاب را سجده نكردى ونپرستيدى ؟ من ابا كردم وچندان مضايقه نمودم كه أو ساكت شد ، پس چون به خانه برگشتم نامه‌اى ديدم در سقف خانه آويخته بود ، به مادر خود گفتم : اين چه نامه‌اى است ؟ مادرم گفت : چون از عيدگاه برگشتيم اين نامه را چنين آويخته ديديم به نزديك اين نامه نروى كه پدر تو را مىكشد ، من هم چنان در حيرت بودم وانتظار بردم تا شب شد ومادر وپدرم در خواب شدند ، برخاستم ونامه را برگرفتم وبخواندم ، نوشته بود : « بسم اللّه الرحمن الرحيم ، اين عهد وپيمانى است از خدا به حضرت آدم كه از نسل أو پيغمبرى بهم رسد محمد نام كه امر نمايد مردم را به اخلاق كريمه وصفات