تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1635

مساهمون:

ص١٦٣٥
در مذهب حق با من موافق باشد مگر راهبى كه در شهر اسكندريه است چون به أو رسى سلام من به أو برسان واين لوح را به أو سپار ، چون وفات كرد أو را تغسيل وتكفين ودفن كردم ولوح را بر گرفته به شهر اسكندريه در آمدم ونزد صومعهء راهب آمدم وشهادت برخواندم ، راهب سؤال نمود : تويى روزبه ؟ گفتم : بلى ، مرا به نزد خود برد ودو سال وى را خدمت كردم تا هنگام وفات أو شد ، گفتم : مرا به كي مىسپارى ؟ گفت : كسى گمان ندارم در سخن حق با من موافق باشد ومحمد بن عبد اللّه بن عبد المطلب نزديك شده است كه عالم را به نور وجود خود منور گرداند ، برو وآن حضرت را طلب نما وچون به شرف ملازمت آن حضرت برسى سلام من بر أو عرض كن واين لوح را بدو سپار ، چون از غسل وكفن ودفن أو فارغ شدم لوح را برگرفتم وبيرون آمدم وبا جمعى رفيق شدم وبه ايشان گفتم : شما متكفل نان وآب من بشويد ومن شما را خدمت كنم در اين سفر ، قبول كردند ، چون وقت طعام خوردن ايشان شد به سنّت كفار قريش گوسفندى بياوردند وچندان چوب بر آن زدند كه بمرد وپاره‌اى كباب كردند وپاره‌اى بريان كردند ومرا تكليف خوردن نمودند وچون ميته بود من ابا كردم ، باز تكليف كردند گفتم : من مرد ديرانىام وديرانيان گوشت تناول نمىكنند ، مرا چندان زدند كه نزديك شد مرا بكشند ، يكى از آنها گفت : دست از أو بداريد تا وقت شراب شود اگر شراب نخورد وى را بكشيم ، چون شراب بياوردند مرا تكليف كردند گفتم : من راهب واز أهل ديرم وشراب خوردن شيوهء ما نيست ، چون اين بگفتم در من آويختند وعزم كشتن من كردند ، به ايشان گفتم : اى گروه ! مرا مزنيد ومكشيد كه من اقرار به بندگى به شما مىكنم وخود را به بندگى يكى از ايشان در آوردم ، پس مرا بياورد وبه مرد يهودي به سيصد درهم بفروخت ويهودي از قصهء من سؤال كرد ، قصهء خود بازگفتم وگفتم : من گناهى بجز اين ندارم كه دوستدار محمد ووصىّ اويم . يهودي گفت : من نيز تو را ومحمد را هر دو دشمن مىدارم . ومرا از خانه بيرون آورد ودر خانه‌اش ريگ بسيارى ريخته بود گفت : واللّه اى روزبه اگر صبح شود وتمام اين ريگها را از اينجا بدر نبرده باشى من تو را بكشم . من تمام شب تعب كشيدم وچون عاجز شدم دست به آسمان برداشتم وگفتم : اى پروردگار من ! تو محبت محمد ووصىّ أو را در