تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 897

مساهمون:

ص٨٩٧
رفتند ( عود ، معود ، عوف ) پسران عفرا ؛ عتبه چون ايشان را ديد گفت : كيستيد شما ؟ نسب خود را بگوئيد تا شما را بشناسيم . گفتند : مائيم پسران عفرا ياوران خدا ورسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم . گفت : برگرديد كه ما با شما جنگ نمىكنيم وشما كفو ما نيستيد ، ما كفو خود را مىخواهيم از قريش . حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نيز نمىخواست كه أول جنگ از أنصار باشد ، پس به نزد ايشان فرستاد كه : برگرديد ، ايشان برگشتند ودر جاهاى خود ايستادند ؛ پس حضرت نظر كرد بسوى عبيدة بن الحارث پسر عم خود وهفتاد سال از عمر أو گذشته بود وفرمود : برخيز اى عبيده ؛ پس عبيده مردانه برجست وشمشير خود را به كف گرفت ، پس نظر كرد بسوى حمزه عليه السّلام عم بزرگوار خود وفرمود : برخيز اى عم ، پس نظر كرد بسوى أمير المؤمنين عليه السّلام وفرمود : برخيز يا علي ، وآن حضرت از همه خردسالتر بود ؛ پس هر سه شمشيرها به كف گرفتند ودر خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ايستادند ، حضرت فرمود : طلب كنيد حقي را كه حق تعالى براي شما مقرر فرموده است ، اينك قريش آمده‌اند با خيلا وفخر خود ومىخواهند نور خدا را فرونشانند وخدا نخواهد گذاشت كه نور أو خاموش گردد والبتة نور دين خود را تمام خواهد كرد ، پس فرمود : اى عبيده ! بر تو باد به عتبه ، واى حمزه ! بر تو باد به شيبه ، واى على ! بر تو باد به وليد پسر عتبه . پس آن سه بزرگوار از نبىّ مختار استمداد همّت نموده مردانه متوجه جهاد با كفار گرديدند ، چون عتبه ايشان را ديد از كينه‌اى كه در دل خود داشت ايشان را نشناخت وپرسيد : شما كيستيد ؟ نسب خود را بگوئيد تا شما را بشناسم . عبيده گفت : منم عبيده پسر حارث بن عبد المطلب . عتبه گفت : نيكو كفوى هستى ، آنها كيستند ؟ عبيده گفت : يكى حمزه پسر عبد المطلب است وديگرى علي بن أبي طالب است . عتبه گفت : دو كفو بزرگوارند ؛ لعنت خدا بر كسى كه ما وشما را در چنين مقامي در برابر يكديگر بازداشته است ؛ يعنى أبو جهل .