تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1490

مساهمون:

ص١٤٩٠
أصحاب خود را كه مىدانم كه ايشان منافقند « 1 » . ودر كتاب اختصاص وغير آن به سندهاى معتبر از حضرت صادق عليه السّلام روايت شده است كه : روزى حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم اسبى از اعرابىاى به قيمت معلومى خريد وأو را بسيار خوش آمد از آن أسب ، پس گروهى از منافقان صحابه حسد بردند بر آن حضرت در آنكه به قيمت ارزان خريد آن أسب را پس به اعرابى گفتند : اگر اين أسب را به بازار مىبردى به اضعاف اين قيمت مىفروختى . پس حرصي بر اعرابى غالب شد وگفت : برمىگردم واز أو التماس مىكنم كه أسب را به من بازدهد . منافقان گفتند كه : نه ، چنين مكن زيرا كه أو مرد صالحي است چون زر تو را بياورد منكر شو وبگو من به اين قيمت نفروختم به تو ، چون چنين گويى أسب را به تو پس خواهد داد . چون حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم زر از براي أو آورد اعرابى به اغواى آن منافقان منكر شد وگفت : من أسب را به اين قيمت نفروخته‌ام . حضرت فرمود كه : بحق آن خداوندى كه مرا به راستى فرستاده است سوگند ياد مىكنم كه تو أسب را به اين قيمت به من فروختى . در اين سخن بودند كه خزيمة بن ثابت پيدا شد ، وچون مشاجرهء حضرت را با اعرابى شنيد وبر حقيقت دعواي ايشان مطلع گرديد گفت : اى اعرابى ! من گواهى مىدهم كه أسب را به آن حضرت فروختى به اين قيمت كه مىفرمايد . اعرابى گفت : وقتي كه من أسب را مىفروختم ديگرى حاضر نبود ، تو چگونه گواه شدى ؟ پس حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به خزيمة گفت كه : چگونه اين شهادت را دادى ؟ خزيمة گفت : پدر ومادرم فداى تو باد ، تو از جانب خدا ما را خبر مىدهى به خبرهاى
هامش
( 1 ) . كافى 8 / 345 .