تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1489

مساهمون:

ص١٤٨٩
پيغمبر خدايى وليكن نخواستم در وقتي كه در بند تو باشم مسلمان شوم « 1 » . به سند معتبر ديگر روايت كرده است از امام جعفر صادق عليه السّلام كه در عهد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم مردى بود كه أو را « ذو النمره » مىگفتند واز همه كس قباحت منظر أو بيشتر بود وبه اين سبب أو را ذو النمره مىگفتند ، پس روزى به خدمت رسول خدا آمد وگفت : يا رسول اللّه ! خبر ده مرا از آنچه حق تعالى بر من واجب گردانيده است . پس حضرت فرمود : حق تعالى در هر شبانه روز هفده ركعت نماز بر تو واجب گردانيده است ، وروزهء ماه مبارك رمضان بر تو واجب كرده هرگاه دريابى آن را ، وحج را بر تو واجب گردانيده اگر استطاعت رفتن داشته باشى ، وزكات را بر تو واجب گردانيده ؛ وبيان مقدار وشرايط زكات براي أو نمود . پس ذو النمره گفت : سوگند ياد مىكنم بآن خداوندى كه تو را به راستى فرستاده است كه براي پروردگار خود زيادة از آنچه بر من واجب گردانيده است نخواهم كرد . حضرت فرمود : چرا زيادة از واجبات نمىكنى ؟ گفت : زيرا كه مرا چنين بد صورت آفريده است . پس در آن وقت جبرئيل بر جناب رسول نازل شد وگفت : پروردگار تو مىفرمايد كه سلام أو را به ذو النمره برسانى وبگويى أو را كه : آيا راضى نيستى كه حق تعالى تو را در روز قيامت بر حسن وجمال حضرت جبرئيل مبعوث گرداند ؟ پس ذو النمره گفت : اكنون راضى شدم اى پروردگار من وبعزت وجلال تو سوگند ياد مىكنم آن قدر بندگى تو را زيادة گردانم كه از من خشنود گردى « 2 » . به سند معتبر ديگر از آن حضرت روايت كرده است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فرمود : اگر نه اين بود كه من نمىخواهم كه مردم بگويند محمد استعانت جست به جماعتى تا آنكه ظفر يافت بر دشمنان خود پس ايشان را كشت ، هرآينه مىزدم گردن جماعت بسيارى از
هامش
( 1 ) . رجوع شود به كافى 8 / 299 - 300 . ( 2 ) . كافى 8 / 336 .