تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1457

مساهمون:

ص١٤٥٧
آن مرد پير گفت : بگير زر خود را كه من نه از جنّم ونه از انس ، وليكن ملكىام از جانب خداوند عالميان كه مرا فرستاده است كه تو را امتحان نمايم پس تو را شكر كنندهء نعمت خدا يافتم وتو را خداى تعالى جزاى خير دهد « 1 » . وأيضا به سند معتبر از آن حضرت روايت كرده است كه : مردى به خدمت حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم آمد وگفت : يا رسول اللّه ! مرا موعظه‌اى تعليم كن . حضرت فرمود : برو وغضب مكن . آن مرد گفت كه : اكتفا كردم به اين . وبرگشت بسوى أهل خود ، وچون به أهل خود رسيد در ميان ايشان جنگى برپا شده بود واز دو طرف صفها كشيده بودند واسلحه پوشيده بودند ، چون اين حالت را مشاهده نمود نائرهء غضب أو مشتعل گرديد وسلاح پوشيد ومتوجه جنگ شد ، پس به خاطرش رسيد موعظهء رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم كه حضرت فرمود : غضب مكن ، پس اسلحه را انداخت وآمد به نزد آن گروهى كه دشمن قوم أو بودند وگفت : اى قوم ! هر چه بر شما واقع شده باشد از جراحتي يا كشتنى يا زدني كه در آن اثرى نباشد ، همه را من از مال خود غرامت مىكشم وديت آنها را به شما مىرسانم . ايشان گفتند : هر چه از اين باب واقع شده باشد همه را ما به شما بخشيديم وما به احسان كردن سزاوارتريم از شما . پس صلح كردند با يكديگر وغضب از ميان ايشان برخاست « 2 » . ودر تفسير فرات بن إبراهيم وغير آن مذكور است كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم وليد بن عقبه را بسوى قبيلهء بنو وليعه فرستاد كه زكات از ايشان بگيرد ، ودر جاهليت در ميان وليد وآن قبيله عداوتى بود . چون به نزد قبيلهء ايشان رسيد ، أهل آن قبيله بيرون آمدند كه معلوم كنند كه در خاطر أو
هامش
( 1 ) . كافى 4 / 48 . ( 2 ) . كافى 2 / 304 .