تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1448

مساهمون:

ص١٤٤٨
زيرش روان است . پس آمدند ايشان به خدمت حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم وحال بلال را به حضرت عرض كردند ومىگريستند ، حضرت فرمود كه : گريه را بگذاريد وبلال را بياوريد . چون أو را حاضر كردند حضرت دو ركعت نماز بجا آورد ودعايى چند كرد ، پس كفى از آب گرفت وبر بلال پاشيد ودر ساعت زنده شد وبر خاست وبر پاى فلك‌پيماى آن حضرت افتاد ومىبوسيد ، حضرت از أو پرسيد كه : كي با تو اين كار كرد اى بلال ؟ گفت : جمانه دختر زحاف با من اين كار كرد ، ومن عاشق اويم . حضرت فرمود : بشارت باد تو را اى بلال كه من لشكر خواهم فرستاد وأو را براي تو خواهم آورد . پس حضرت رو كرد به جانب حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام وفرمود : در اين وقت مرا خبر مىدهد جبرئيل از جانب خداوند عالميان كه چون جمانه بلال را كشت متوجه شهاب شد وپيشتر شهاب أو را خواستگارى كرده بود از پدرش وأو را مجاب ساخته بود ، وچون به نزد شهاب رفت وحال خود را بسوى أو شكايت كرد شهاب با لشكر خود متوجه جنگ ما شده ، پس يا علي برو وبا مسلمانان متوجه دفع أو شو كه حق تعالى تو را بر أو نصرت خواهد داد واينك من بسوى مدينه برمىگردم . پس حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام با گروهى از مسلمانان روانه شد وبه سرعت طي منازل نمود تا به شهاب رسيد وبا أو مقاتله كرد وبر ايشان غالب گرديد ، پس شهاب وجمانه مسلمان شدند با تمام لشكر أو ، وحضرت ايشان را به مدينه آورد وبر دست حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بار ديگر اسلام خود را تازه كردند . پس حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فرمود كه : اى بلال چه مىگويى ؟ بلال گفت : من عاشق أو بودم واكنون شهاب به أو أحق است از من .