وخاصه وعامه به طرق بسيار از جابر بن عبد اللّه انصارى روايت كردهاند كه : چون حضرت سيد أنبياء با اشرف أوصيا خلوت كرد وبا أو راز مىگفت ، رئيس اشقيا عمر بن الخطاب پيش رفت وگفت : به أو راز مىگوئى به خلوت وما را دور مىكنى ؟
حضرت فرمود : اى عمر ! من با أو راز نگفتم بلكه خدا با أو راز گفت « 1 » .
عمر از روى غضب برگشت وگفت : اين هم مثل آن است كه در روز حديبيه به ما گفتى كه داخل مسجد الحرام خواهيد شد وداخل نشديم وبرگشتيم .
حضرت از عقب أو صدا زد كه : من كي گفتم كه در آن سال داخل خواهيد شد ؟ وآخر داخل شديد .
پس از قلعهء طايف نافع بن غيلان با جماعتى از ثقيف بيرون آمدند وحضرت رسول حضرت أمير عليه السّلام را به جنگ ايشان فرستاد ودر وادى « وج » ايشان را ملاقاة كرد ونافع را به قتل رسانيد ومشركان گريختند ، واز كشته شدن نافع وگريختن آن جماعت رعب عظيم در دل أهل قلعه افتاد وجمعى از ايشان از قلعه به زير آمدند ومسلمان شدند « 2 » .
وشيخ طبرسى وديگران روايت كردهاند كه : در أيام محاصرهء طايف جماعتى از غلامان أهل قلعه به زير آمدند ومسلمان شدند ، يكى از آنها أبو بكره بود كه غلام حارث بن كلده بود ، وديگرى منبعث كه نام أو مضطجع بود وحضرت أو را منبعث نام كرد ، وديگرى وردان كه غلام عبد اللّه بن ربيعه بود .
چون گروه طايف به خدمت آمدند ومسلمان شدند گفتند : يا رسول اللّه ! غلامان ما كه به نزد تو آمدهاند به ما پس ده ، حضرت فرمود : نمىدهم ، ايشان آزادكردههاى خدايند « 3 » .
هامش
( 1 ) . إعلام الورى 117 ؛ ارشاد شيخ مفيد 1 / 153 . ونيز رجوع شود به سنن ترمذى 5 / 597 ومناقب ابن المغازلي 143 - 145 وتاريخ بغداد 7 / 402 وكفاية الطالب 328 وأسد الغابة 4 / 101 وجامع الأصول 9 / 474 .
( 2 ) . إعلام الورى 116 و 117 .
( 3 ) . رجوع شود به إعلام الورى 116 ودلائل النبوة 5 / 159 ومغازى 3 / 931 - 932 .