أبو موسى اشعرى وگروهى بسوى أوطاس فرستاد وأبو سفيان بن حرب ملعون را بسوى طايف فرستاد .
اما أبو عامر پس علم را گرفت وپيش رفت وجهاد كرد تا كشته شد ، ومسلمانان أبو موسى را گفتند كه : تو پسر عم أميري وأو كشته شد تو علم را بردار وجنگ كن ، پس أبو موسى علم را گرفت ومسلمانان جنگ كردند تا فتح كردند ؛ واما أبو سفيان پس ثقيف با أو جنگ كردند وأو گريخت وبه خدمت حضرت آمد وگفت : مرا با جماعتى فرستادى كه به استعانت ايشان دلو آب از چاه نمىتوان كشيد از هذيل واعراب وبه اين سبب من گريختم ، حضرت متعرض جواب أو نشد وخود با عسكر نصرت اثر در ماه شوال به دولت واقبال متوجه طايف شد وزيادة از ده روز ايشان را محاصره كرد وحضرت أمير المؤمنين عليه السّلام را با گروهى فرستاد كه هر چه را بيابند پامال كنند وهر بتي را بيابند بشكنند ، چون حضرت متوجه شد لشكر گرانى از قبيلهء خثعم به جنگ آن حضرت آمدند ودر أول صبح كه هوا تاريك بود والتقاء فريقين واقع شد ومردى از دليران ايشان كه أو را شهاب مىگفتند از لشكر ايشان بيرون آمد ومبارز طلبيد ، حضرت أمير عليه السّلام فرمود : كيست كه متعرض مبارزهء أو شود ؟ هيچكس جواب نگفت ، چون حضرت ديد كه كسى جرأت بر مبارزهء أو نمىكند خود برخاست كه به جنگ أو رود ، پس أبو العاص بن ربيع كه شوهر زينب خاتون بود پيش آمد وگفت : يا أمير المؤمنين ! من مىروم وكفايت شر أو مىكنم ، حضرت فرمود كه : نه من مىروم واگر كشته شوم تو أمير لشكر باش ، وچون شهاب اللّه ثاقب به نزديك آن شهاب خايب رسيد أو را به يك ضربت به جهنم فرستاد ولشكر أو را گريزاند ورفت وجميع بتهاى ايشان را شكست وبه خدمت حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم مراجعت نمود وهنوز حضرت مشغول محاصرهء أهل طايف بود ، چون حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم آن حضرت را ديد تكبير فتح گفت ودست حضرت را گرفت وبا أو به خلوت به كنارى رفت وراز دور ودرازى با آن حضرت گفت « 1 » .
هامش
( 1 ) . رجوع شود به ارشاد شيخ مفيد 1 / 151 - 152 وإعلام الورى 116 - 117 ومجمع البيان 3 / 19 .