تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1219

مساهمون:

ص١٢١٩
را كشتند در وقتي كه أسير شده بود ، پس حضرت بسيار در غضب شد وبه نزد أنصار فرستاد كه : من مگر نگفتم كه أسيران را مكشيد ؟ ايشان گفتند : ما به گفتهء عمر كشتيم . پس حضرت رو از ايشان گردانيد واز ايشان در خشم شد تا آنكه عمير بن وهب آمد واز جانب أنصار معذرت بسيار طلبيد تا حضرت ايشان را بخشيد « 1 » ؛ در أول جنگ أبو بكر حضرت را رنجانيد ودر آخر جنگ عمر آن جناب را ملول گردانيد . وشيخ طبرسى وقطب راوندى وديگران روايت كرده‌اند از شيبة بن عثمان بن أبي طلحهء عبدرى كه گفت : من كينه‌اى عظيم از محمد در دل داشتم به سبب آنكه از قبيلهء بنى عبد الدار از خويشان من هشت نفر از علمداران نامدار در جنگ أحد به شمشير حيدر كرار كشته شده بود ، وپيوسته در كمين بودم كه فرصتى بيابم وكينهء خود را از أو بكشم ودر روز فتح مكة نااميد شدم ، وچون جنگ حنين پيش آمد به آن جنگ رفتم شايد فرصتى بيابم ، در وقت گريختن مسلمانان فرصت را غنيمت دانسته از جانب راست حضرت در آمدم عباس را ديدم گفتم : أو عم اوست وترك يارى أو نخواهد كرد ، پس از جانب چپ در آمدم وأبو سفيان پسر حارث را ديدم گفتم : اين پسر عم اوست وأو را يارى خواهد كرد ، چون از عقب حضرت آمدم وكسى را نيافتم وشمشير را كشيدم ناگاه شعلهء آتشى ديدم كه ميان من وآن حضرت حايل شد ونزديك شد كه مرا بسوزد پس دست بر ديدهء خود گذاشتم وبه عقب رفتم ، پس حضرت رو به من آورد وفرمود كه : اى شيبه ! نزديك من بيا ، چون نزديك آن حضرت رفتم دست بر سينهء من گذاشت وگفت : خداوندا ! شيطان را از أو دور گردان ، چون چنين كرد ونظر بر أو افكندم أو را چنان دوست داشتم كه از چشم وگوش خود دوست‌تر مىداشتم ، پس فرمود : اى شيبه ! برو با كفار جنگ كن ، رفتم وچنان به اهتمام جنگ مىكردم كه اگر پدرم در برابر من مىآمد أو را مىكشتم براي يارى آن حضرت ، پس چون جنگ منقضى شد وبه خدمت آن حضرت رفتم فرمود كه : آنچه خدا براي تو خواست بهتر بود از آنچه تو خود براي خود خواسته بودى ؛ وآنچه در خاطر
هامش
( 1 ) . ارشاد شيخ مفيد 1 / 142 - 145 .
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1219 | العلامة المجلسي