أبو سفيان گفت : أف باد بر تو چه بسيار هرزهگوئى ، تو را چه كار است كه من با پسر عم خود سخن گويم تو در ميان سخن گوئى .
پس حضرت فرمود كه : امشب نزد كي بسر مىبرى ؟
گفت : نزد عباس .
رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم عباس را فرمود : أو را ببر به خيمهء خود وصبح أو را حاضر كن نزد ما .
- به روايت قطب راوندى : چون عباس أو را به خيمه برد آن ملعون از آمدن خود پشيمان شد ودر خاطر خود گفت : كي كرده است آنچه من كردهام ؟ خود را به دست خود به بلا افكندم ، اگر به مكة مىرفتم وقبايل عرب را جمع مىكردم ممكن بود كه أو را بگريزانم .
پس حضرت به اعجاز نبوت از خيمهء خود صدا زد كه : اگر چنين مىكردى مخذول ومنكوب مىشدى وخدا ما را بر تو يارى مىداد « 1 » - .
وچون صبح طالع شد وبلال اذان گفت أبو سفيان گفت : اى أبو الفضل ! اين چه صدا است ؟
عباس گفت : اين مؤذن حضرت رسول است ومردم را براي نماز خبر مىكند ، برخيز ووضو بساز وبه نماز حاضر شو . پس عباس وضو تعليم أو كرد وأو وضو ساخت ، وچون أو را به خدمت حضرت آورد ديد كه حضرت وضو مىسازد ومسلمانان دستهاى خود را در زير آب وضوى آن حضرت داشتهاند وهر قطره به دست هر كه مىرسيد بر روى خود مىماليد .
أبو سفيان گفت : هرگز نديدهام كه پادشاه عجم وپادشاه روم را چنين تعظيم كنند .
پس چون نماز صبح را ادا كردند ، عباس أبو سفيان را به خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم آورد ، أبو سفيان گفت : يا رسول اللّه ! مىخواهم مرا رخصت دهى كه بروم بسوى قوم تو وايشان را بترسانم وبسوى خدا ورسول دعوت كنم . حضرت أو را مرخص فرمود ، پس
هامش
( 1 ) . خرايج 1 / 163 .