تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1192

مساهمون:

ص١١٩٢
عباس گفت : اينها أعيان مهاجران وانصارند كه در خدمت رسول خدا مىآيند . أبو سفيان گفت : پسر برادر تو پادشاهى عظيم بهم رسانيده است . عباس گفت : اين پادشاهى نيست ، اين پيغمبرى است « 1 » - . أبو سفيان از ترس تصديق كرد . وچون سعد به نزديك أبو سفيان رسيد گفت : اى أبو حنظله ! امروز روز جنگ است ، امروز روزى است كه حرمتها سبى خواهد شد ، اى قبيلهء أوس وخزرج ! امروز طلب خون خود خواهيد كرد . أبو سفيان چون اين سخنان را از سعد شنيد دست عباس را رها كرد وبه خدمت حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم شتافت وصفها را مىشكافت تا به حضرت رسيد وركاب مباركش را بوسيد وگفت : پدر ومادرم فداى تو باد مگر نمىشنوى كه سعد چه مىگويد ؟ وسخنان سعد را نقل كرد ، حضرت فرمود كه : آنچه سعد گفت هيچ واقع نخواهد شد . پس حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام را فرمود كه : برو وعلم را از سعد بگير وبه رفق ومدارا داخل مكة شو . پس حضرت أمير مبادرت نمود وعلم را از سعد گرفت وبا سعادت وفيروزى داخل مكة شد . ودر آن روز حكيم بن حزام وبديل بن ورقاء وجبير بن مطعم مسلمان شدند وأبو سفيان أسب را تاخت وداخل مكة شد وگرد عسكر فيروزى اثر از كوهها بلند شده بود ، وقريش خبر نداشتند از آمدن حضرت ، پس أبو سفيان از راه پائين مكة داخل مكة شد ومىتاخت وقريش به استقبال أو آمدند وگفتند : چه خبر است ؟ اين غبار كه از كوهها بلند شده است چيست ؟ گفت : محمد است با لشكر بىپايان مىآيد . پس فرياد كرد : اى آل غالب ! به خانه‌هاى خود بگريزيد وهر كه داخل خانهء من شود أيمن است ، چون هند ملعونه اين خبر را شنيد مردم را دفع مىكرد ومىگفت : برويد به جنگ واين پير خبيث - يعنى أبو سفيان - را بكشيد ، خدا لعنت كند أو را چه بد خبرآورنده وبد طليعه بوده است براي شما .
هامش
( 1 ) . رجوع شود به شرح نهج البلاغة ابن أبي الحديد 17 / 271 - 272 .
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1192 | العلامة المجلسي