أبو سفيان گفت : واي بر تو ! من چنان دولتي ديدم كه بزودى پادشاهان روم وپادشاهان عجم وملوك كنده وحمير مسلمان خواهند شد ، ساكت شو كه حق غالب شده است وبليه نزديك رسيده است .
وحضرت سفارش فرمود مسلمانان را كه نكشند در مكة مگر كسى را كه با ايشان ارادهء قتال نمايد بغير از چند نفر كه بسيار آزار حضرت مىكردند مانند مقيس بن صبابه « 1 » وعبد اللّه بن سعد بن أبي سرح وعبد اللّه بن حنظل ودو زن مغنيه كه غنا به هجو آن حضرت مىكردند ، وفرمود : ايشان را بكشيد هر چند به پردههاى كعبه چسبيده باشند .
پس سعيد بن حريث وعمار بن ياسر ، ابن حنظل را ديدند كه به پردهء كعبه چسبيده است وهر دو سبقت گرفتند به كشتن أو وسعادت كشتن أو سعيد را نصيب شد ، ومقيس بن صبابه را در بازار كشتند ، وحضرت أمير المؤمنين عليه السّلام يكى از آن دو زن را به قتل رسانيد وديگرى گريخت ، وحويرث بن نفيل بن كعب « 2 » را نيز آن حضرت به قتل رسانيد .
وخبر رسيد به حضرت أمير عليه السّلام كه امّ هانى خواهر آن حضرت گروهى از بنى مخزوم را أمان داده است كه حارث بن هشام وقيس بن السايب در ميان آنهايند ، پس حضرت زره وخود پوشيده در خانهء امّ هانى رفت وندا كرد كه : هر كه را پناه دادهايد بيرون كنيد ، وايشان از صداى حضرت بر خود بلرزيدند .
پس امّ هانى بيرون آمد وحضرت را در ميان اسلحهء حرب نشناخت وگفت : اى بندهء خدا ! من امّ هانى دختر عم حضرت رسول وخواهر أمير المؤمنينم ، از خانهء من بازگرد .
وباز حضرت فرمود كه : اينها را بيرون كنيد .
امّ هانى گفت : بخدا سوگند شكايت تو را به حضرت رسول خواهم كرد .
پس حضرت خود مسعود را از سر برداشت تا جبين انورش نمايان شد وامّ هانى أو را شناخت ، پس دويد وحضرت را در بر گرفت وگفت : فداى تو شوم ، سوگند ياد كردم كه تو
هامش
( 1 ) . در مصدر « مقيس بن حبابه » ذكر شده است .
( 2 ) . در مصدر « حويرث بن نقيذ بن كعب » ذكر شده است .