تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 1177

مساهمون:

ص١١٧٧
اندرون آنها ، واز اندرون آنها بيرون آنها نمايان است ، ودر هر خيمه‌اى تختى هست مرصّع به ياقوت سرخ وپايه‌هاى آن از زبرجد سبز وبر هر تخت حوريى نشسته است كه هفتاد حلّهء سبز وهفتاد حلّهء زرد پوشيده است واز غايت لطافت مغز استخوان ساقش از عقب استخوان وپوست وحلّه‌ها وزيورها نمايان است چنانكه شعله‌اى از ميان آبگينه نمايان باشد ، وهر حوريى هفتاد گيسو دارد وهر گيسوى أو به دست يك كنيزى است ، وهر كنيزى مجمره‌اى در دست دارد كه آن گيسو را به آن مجمره خوشبو مىكند ، وآن مجمره به قدرت خالق بشر بىآتش وشرر از آن بخارى ساطع است كه هيچ شامه‌اى مثل آن را نبوئيده است . پس حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام گفت : يا رسول اللّه ! پدر ومادرم فداى تو باد من مىروم . رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فرمود : يا علي ! اين سعادتها مخصوص توست وتو براي اينها آفريده‌شده‌اى ، برخيز وبا نام خدا متوجه دفع آن اشقيا بشو . وحضرت صد وپنجاه نفر از أصحاب با أو همراه كرد ، پس عباس برخاست وگفت : يا رسول اللّه ! پسر برادر مرا با صد وپنجاه نفر به جنگ اين جماعت مىفرستيد ؟ ايشان پانصد نفرند ويكى از ايشان حارث بن مكيده است كه أو را با پانصد نفر برابر مىدانند ! حضرت فرمود كه : بخدا سوگند كه اگر آنها به عدد ذرات عالم باشند وعلى تنها به جنگ ايشان برود هرآينه بر ايشان غالب مىشود وأسيران ايشان را براي من مىآورد . پس حضرت تهيهء لشكر نمود وگفت : برو اى حبيب من ، خدا تو را حفظ كند از پيش رو وپشت سر واز جانب راست واز جانب چپ واز زير پاى وبالاى سر وخدا خليفهء من است بر تو . حضرت روانه شد وچون به « ذي خشب » كه در يك فرسخى مدينه واقع است رسيدند شب شد وراه را گم كردند ، پس حضرت أمير عليه السّلام رو به جانب آسمان بلند كرد واين دعا را خواند : « يا هادي كلّ ضالّ ويا منقذ كلّ غريق ويا مفرّج كلّ مهموم لا تقوّ علينا