فصل دوم در بيان قصهء فحش گفتن نسبت به عايشه است
شيخ طبرسى وديگران روايت كردهاند كه : حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به هر جنگى كه مىرفت ميان زنان خود قرعه مىزد وبه نام هر زنى كه أصابت مىكرد أو را با خود مىبرد ؛ ودر غزوهء بنى المصطلق قرعه به اسم عايشه بيرون آمد وأو را با خود برد ، پس در بعضي از منازل در هنگام بار كردن ، عايشه به قضاى حاجت خود رفت وچون فارغ شد وبرگشت ودست بر سينهء خود برد ديد كه عقدي از جزع يماني كه در گردن داشت گسيخته وريخته است ، پس برگشت كه آنها را پيدا كند ؛ وچون به لشكرگاه آمد كسى را نديد وهودج أو را به گمان آنكه أو در هودج نشسته بار كرده وبرده بودند ، پس در آن منزل توقف كرد به گمان آنكه بزودى به طلب أو خواهند آمد ، ودر آنجا أو را خواب ربود وچون بيدار شد صفوان بن معطل سلمى از عقب رسيد وأو را ديد وشناخت ، پس شتر خود را خوابانيد وبه كنارى رفت تا عايشه سوار شد وبرگشت وسر شتر را كشيد تا به عسكر حضرت رسانيد در هنگامى كه براي قيلوله فرود آمده بودند .
پس عبد اللّه بن أبي سلول وگروهى از منافقان گمانهاى ناسزا بردند وسخنان ناروا گفتند ؛ چون عايشه به مدينه آمد بيمار شد وحضرت را با خود بىلطف مىيافت ، چون از مرض شفا يافت از آن جناب مرخص شد وبه ديدن پدر ومادر خود رفت واز مادر خود شنيد سخنى چند را كه منافقان در حقّ أو مىگويند ، وسبب بىلطفى آن جناب را دانست وبه خانه برگشت ودر آن شب تا صباح گريست وبه خواب نرفت ، پس حضرت