مُسْتَكْبِرُونَ
« 1 » . « 2 »
وشيخ طبرسى روايت كرده است كه : در اين سفر حضرت بر سر آبى فرود آمد نزديك به بقيع كه آن را « بقعا » مىگفتند وباد عظيمى وزيد كه متأذى شدند ودر آن شب ناقهء حضرت ناپيدا شد ، حضرت فرمود : سبب اين باد آن است كه منافقى عظيم النفاق در مدينه مرده است ، گفتند : كيست ؟ فرمود : رفاعه است ؛ پس مردى از منافقان كه همراه بود گفت :
چگونه دعوى دانستن غيب مىكند ونمىداند كه ناقهاش در كجاست ؟ پس جبرئيل نازل شد وآن حضرت را خبر داد به قول آن منافق وبه مكان ناقة ؛ پس حضرت صحابه را جمع كرد وفرمود : من نمىگويم كه غيب مىدانم وليكن خدا بسوى من وحى مىفرستد واكنون حق تعالى به من وحى فرستاد كه فلان منافق چنين گفت وناقة در فلان موضع است ومهارش بر درختى بسته است ، چون به آن موضع رفتند ناقة را چنانكه فرموده بود يافتند وآن منافق مسلمان شد . وچون به مدينه آمدند رفاعة بن زيد را در تابوت ديدند وأو از عظماى يهود بود از بنى قينقاع ودر آن وقت كه حضرت خبر داد مرده بود .
چون به مدينه آمدند وعبد اللّه بن ابىّ خواست كه داخل مدينه شود ، عبد اللّه پسرش آمد وگفت : بخدا سوگند نمىگذارم داخل مدينه شوى تا حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم رخصت بدهد وامروز خواهى دانست كه عزيزتر كيست وذليلتر كيست .
پس ابن ابىّ به خدمت حضرت فرستاد واز پسر خود شكايت كرد ، حضرت به نزد پسرش فرستاد كه : بگذار پدرت را تا داخل شود ؛ گفت : الحال كه حضرت فرموده است امر از اوست .
بعد از داخل شدن چند روزى ماند وبيمار شد وبه جهنم واصل گرديد « 3 » .
وكلينى به سند حسن از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است كه : چون عبد اللّه بن ابىّ مرد حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم براي خاطر پسر أو به جنازهاش حاضر شد ، پس عمر با حضرت
هامش
( 1 ) . سورهء منافقون : 5 .
( 2 ) . تفسير قمى 2 / 370 .
( 3 ) . مجمع البيان 5 / 294 .