گرديدم وگفتم : پروردگارا ! اكنون ديدهام روشن گرديد ، پس حق تعالى ندا فرمود : يا محمد ؛ گفتم : لبّيك ذو العزّة لبّيك ، فرمود كه : عهد مىكنم بسوى تو در باب على عهدي پس بشنو آن عهد را ، گفتم : پروردگارا ! آن عهد كدام است ؟ فرمود : على نشانهء راه هدايت است وامام ابرار است وكشندهء فجّار است وپيشواى مطيعان من است واوست كلمهاى كه لازم پرهيزكاران گردانيدهام وعلم وفهم خود را به أو ميراث دادهام ، پس هركه أو را دوست دارد مرا دوست داشته وهركه أو را دشمن دارد مرا دشمن داشته است وأو را امتحان خواهم كرد وخلق خود را به أو امتحان خواهم كرد پس بشارت ده أو را به اين بشارتها يا محمد .
پس جبرئيل به نزد من آمد وگفت : يا محمد ! پيشتر رو ، وچون پيشتر رفتم به نزد نهرى رسيدم كه در كنار آن نهر قبّهها از درّ وياقوت بود وآب آن نهر از نقره سفيدتر واز عسل شيرينتر واز مشك خوشبوتر بود پس دست زدم وكفى از طينت آب نهر برداشتم از مشك خوشبوتر بود ، پس جبرئيل به نزد من آمد واز أو پرسيدم كه : اين چه نهر است ؟
گفت : نهر كوثر است كه حق تعالى به تو عطا كرده است وفرموده است
إِنَّا أَعْطَيْناكَ الْكَوْثَرَ
، پس نظر كردم مردانى چند ديدم كه ايشان را به جهنم مىانداختند ، از جبرئيل پرسيدم كه : اينها كيستند ؟ گفت : اينها سنّيانند وجبريانند وخارجيانند وبنو اميّهاند وآنهايند كه عداوت امامان از فرزندان تو دارند اين پنج كس را از اسلام بهرهاى نيست .
پس جبرئيل به من گفت كه : آيا راضى شدى از پروردگار خود آنچه عطا كرده به تو ؟
گفتم : تنزيه مىكنم پروردگار خود را وشكر مىگويم أو را ، إبراهيم را خليل خود گردانيد وبا موسى سخن گفت وسليمان را ملك عظيم بخشيد وبا من سخن گفت ومرا خليل خود گردانيد وعطا كرد مرا در باب على امرى بزرگ ، اى جبرئيل ! بگو كه كي بود آن كه در أول عقبه ديدم وبر من سلام كرد ؟ جبرئيل گفت : أو برادر تو موسى به عمران بود تو را گفت :
« السلام عليك يا أول » زيرا كه پيش از همهء بشر تو بشارتدهنده وپيغمبر بودى ، وگفت :
« السلام عليك يا آخر » زيرا كه آخر پيغمبران مبعوث گرديدى ، وگفت : « السلام عليك يا حاشر » زيرا كه حشر امّتها به نزد تو خواهد شد ؛ پس گفتم كه : آن كه در ميان عقبه ديدم كي