خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فرمود : شبى در حجر إسماعيل خوابيده بودم ناگاه جبرئيل به نزد من آمد ومرا از روى لطف حركت داد وگفت : يا محمد ! برخيز وسوار شو كه تو را پروردگار تو به نزد خود طلبيده است ؛ وچهارپائى آورده بود از استر كوچكتر واز درازگوش بزرگتر وگامش به قدر بينائى آن بود ودو بال داشت از جوهر ونامش براق بود ، پس بر آن سوار شدم وچون به عقبه رسيدم مردى را ديدم كه ايستاده بود وموهاى سرش بر دوشهايش آويخته بود ، چون نظرش بر من افتاد گفت : « السّلام عليك يا اوّل السّلام عليك يا آخر السّلام عليك يا حاشر » جبرئيل گفت : جواب سلامش بگو ، گفتم : وعليك السلام ورحمة اللّه وبركاته ؛ چون به ميان عقبه رسيدم مرد سفيد رو وپيچيده موئى را ديدم ، چون نظرش بر من افتاد سلام كرد مانند سلام آن مرد أول وبه رخصت جبرئيل من جواب گفتم ، پس آن مرد سه مرتبه گفت : نگاه دار حرمت وصىّ خود علي بن أبي طالب را كه مقرّب پروردگار است .
چون به بيت المقدس رسيدم در آنجا مردى را ديدم از همه كس خوشروتر وسفيدتر وخوشقامتتر ، پس به همان نحو بر من سلام كرد ومن به امر جبرئيل جواب سلام أو گفتم ، پس سه مرتبه گفت : يا محمد ! نگاه دار حرمت وصىّ خود علي بن أبي طالب را كه مقرّب پروردگار است وامين توست بر حوض كوثر وصاحب شفاعت بهشت است .
پس از براق فرود آمدم وجبرئيل دست مرا گرفت وداخل مسجد بيت المقدس نمود ومسجد پر بود از گروهى كه من ايشان را نمىشناختم ومرا از صفها گذرانيد ناگاه ندائي از بالاى سر خود شنيدم كه : پيش بايست اى محمد ، پس جبرئيل مرا پيش داشت وبا ايشان نماز كردم ، پس از آنجا نردبانى از مرواريد بسوى آسمان أول گذاشتند وجبرئيل دست مرا گرفت وبسوى آسمان أول برد ، چون به نزديك آسمان رسيدم آنجا را مملو ديدم از پاسبانان وشهابها ، وچون جبرئيل در آسمان أول را كوبيد ملائكة گفتند : كيست ؟ گفت :
منم جبرئيل ، گفتند : همراه تو كيست ؟ گفت : محمد است ، گفتند : مبعوث شده است ؟
گفت : بلى ؛ پس در را گشودند وگفتند : مرحبا اى برادر بزرگوار واى خليفهء پروردگار واى برگزيدهء خداوند جبار ، توئى خاتم پيغمبران وبعد از تو پيغمبرى نخواهد بود ؛ پس از آنجا
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 764
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٧٦٤