تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 741

مساهمون:

ص٧٤١
سه قدح بيرون آورد : قدحى از شير وقدحى از عسل وقدحى از شراب ، چون قدح شير وقدح عسل را به آن حضرت داد تناول فرمود ، وچون قدح شراب را داد حضرت فرمود : سيراب شدم ونمىخواهم ، جبرئيل گفت : اگر مىآشاميدى امّت تو همه گمراه مىشدند واز تو متفرق مىشدند ، پس در مسجد بيت المقدس نماز كرد وگروهى از پيغمبران به آن حضرت اقتدا كردند . ودر آن شب با جبرئيل ملكي فرود آمده بود كه هرگز به زمين نيامده بود پس در آنجا به نزديك آن حضرت آمد وعرض كرد : يا محمد ! پروردگارت تو را سلام مىرساند ومىگويد : اينها كليدهاى خزانه‌هاى زمين است اگر مىخواهى پيغمبر بنده باش واگر مىخواهى كليدها را بگير وپيغمبر پادشاه باش ؛ جبرئيل اشاره كرد آن حضرت را كه : تواضع كن ، حضرت فرمود كه : مىخواهم پيغمبر بنده باشم وپادشاهى دنيا را نمىخواهم . پس از آنجا به آسمان رفتند ، وچون به در آسمان أول رسيدند جبرئيل گفت : در را بگشائيد ، ملائكة گفتند : كيست با تو ؟ گفت : محمد صلّى اللّه عليه وآله وسلّم است ، ملائكة گفتند : نيكو آمدنى آمده است ؛ وچون در را گشودند وداخل شدند آن حضرت به هر گروهى از ملائكة كه رسيد سلام كردند بر أو وبراي أو دعا كردند وأو را مشايعت كردند پس به مرد پيرى رسيدند كه در زير درختى نشسته بود وأطفال بسيار بر دور أو بودند ، حضرت پرسيد : اين مرد پير كيست واين أطفال كيستند ؟ جبرئيل گفت كه : اين پدر تو إبراهيم خليل عليه السّلام است واين كودكان أطفال مؤمنانند بر دور أو كه ايشان را غذا مىدهد وتربيت مىكند . وچون از آنجا گذشتند وبه مردى رسيدند كه بر كرسي نشسته بود ، وچون به جانب راست خود نظر مىكرد مىخنديد وشاد مىشد ، وچون به جانب چپ خود مىنگريست اندوهناك مىشد ومىگريست ! حضرت پرسيد : اين كيست ؟ جبرئيل عرض كرد : اين پدر تو آدم است چون مىبيند آنها را كه داخل بهشت مىشوند از فرزندانش شاد وخندان مىشود وچون مىبيند آنها را كه داخل جهنم مىشوند از فرزندانش محزون وگريان مىشود . پس از آنجا گذشتند وملكي را ديدند كه بر كرسي نشسته پس آن ملك بر آن حضرت