مصافحه كرد ، دست راست مرا به هر دو دست خود گرفت وگفت : مرحبا اى پيغمبر شايسته وفرزند شايسته وفرستاده شده در زمان شايسته ، پس علي بن أبي طالب آمد وإبراهيم عليه السّلام به هر دو دست ، دست راست أو را گرفت ومصافحه كرد وگفت : مرحبا اى فرزند شايسته ووصىّ پيغمبر شايسته ؛ چون صبح شد من وعلى هر دو در ابطح بوديم وهيچ تعب نكشيده بوديم « 1 » .
وابن بابويه به سند معتبر از پيغمبر أكرم صلّى اللّه عليه وآله وسلّم روايت كرده است كه : چون جبرئيل مرا به آسمان برد دست مرا گرفته داخل بهشت كرد وبر مسندى از مسندهاى بهشت نشانيد وبهى به دستم داد ناگاه آن به شكافته شد واز ميان آن حورى بيرون آمد كه مژگانش مانند سينهء كركس سياه بود وگفت : « السّلام عليك يا احمد السّلام عليك يا رسول اللّه السّلام عليك يا محمّد » گفتم : تو كيستى خدا تو را رحمت كند ؟ گفت : منم راضيهء مرضيه ، خداوند جبار مرا از سه چيز آفريده است ، پائين من از مشك است وبالاى من از كافور وميان من از عنبر است ومرا به آب زندگانى خمير كردهاند وخداوند جليل به من فرمود : باش ، پس آفريده شدم براي پسر عمّ تو ووصىّ تو ووزير تو علي بن أبي طالب عليه السّلام « 2 » .
وأيضا به سند معتبر روايت كرده است كه : شبى جبرئيل براي حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم چهارپائى آورد از استر كوچكتر واز درازگوش بزرگتر وپاهايش بلندتر از دستهايش بود وآنچه چشم كار كند يك گام آن بود ، وچون حضرت خواست سوار آن شود امتناع كرد ، جبرئيل گفت : اين محمد است ، چون نام آن حضرت را شنيد طورى تواضع كرد كه به زمين چسبيد پس حضرت سوار آن شد وبه هر بلندى كه بالا مىرفت دستهايش كوتاه وپاهايش بلند مىشد وچون به نشيب مىرفت دستهايش دراز وپاهايش كوتاه مىشد ؛ پس در تاريكى شب به قافلهء پربارى كه متعلق به أبو سفيان بود رسيدند واز صداى بال براق شتران رم كردند وكسى از آخر قافله غلام خود را كه در أول قافله بود ندا كرد : اى
هامش
( 1 ) . سعد السعود 100 .
( 2 ) . امالى شيخ صدوق 154 .