تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 740

مساهمون:

ص٧٤٠
فلان ! شتران رم كردند وفلان شتر بأرش افتاد ودستش شكست . پس از آنجا گذشتند تا به بلقا رسيدند حضرت فرمود : اى جبرئيل ! من تشنه شدم ، جبرئيل كاسهء آبى به آن حضرت داد وتناول نمود . پس از آنجا گذشتند وبه جماعتى رسيدند كه قلابهاى آتش به پاهاى ايشان زده بودند وسرنگون آويخته بودند ، حضرت فرمود : اينها كيستند ؟ جبرئيل عرض كرد : اينها گروهىاند كه حق تعالى ايشان را به حلال غنى فرموده است وطلب حرام مىكنند . پس به جمعى رسيدند كه با سوزن وريسمان آتش بدنهاى ايشان را مىدوختند ، حضرت فرمود : اينها كيستند ؟ جبرئيل عرض كرد : اينها بكارت زنان را به زنا مىبردند . پس از آنجا گذشتند وبه مردى رسيدند كه بستهء هيزمى را مىخواست بردارد ونمىتوانست پس هيزم ديگر بالاى آنها مىگذاشت ، حضرت فرمود : اين كيست ؟ جبرئيل عرض كرد : اين صاحب قرض است كه اداى قرض نمىتواند كرد وديگر قرض مىكند . پس از آنجا گذشتند تا به كوه شرقي بيت المقدس رسيدند ، حضرت در آنجا باد بسيار گرمى احساس نمود وصداى مهيبى شنيد ، فرمود : اى جبرئيل ! اين چه باد بود وآن چه صدا بود ؟ عرض كرد : آن باد وصدا از جهنم بود ، حضرت فرمود : پناه مىبرم به خدا از جهنم . پس از جانب راست خود نسيم خوشبوئى وصداى نيكوئى شنيد واز حقيقت آنها جويا شد ، جبرئيل عرض كرد : اين شميم وصداى بهشت است ، حضرت فرمود : از خدا سؤال مىكنم بهشت را . پس از آنجا گذشتند وبه دروازهء بيت المقدس رسيدند ودر آنجا نصراني بود كه هر شب دروازه را مىبستند وكليدها را در زير سر أو مىگذاشتند ، در آن شب هرچند سعى كردند دروازه بسته نشد وبه نزد أو آمده گفتند : امشب دروازه بسته نمىشود ، گفت : پاسبانان را مضاعف كنيد . وچون داخل بيت المقدس شدند جبرئيل صخرهء بيت المقدس را برداشت واز زير آن