تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 694

مساهمون:

ص٦٩٤
شخصي به نزد أمير المؤمنين عليه السّلام آمد وگفت : محمد كشته شد ، علي عليه السّلام گريه كنان به خانهء خديجة دويد وخديجة پرسيد : يا علي ! محمد چه شد ؟ فرمود : نمىدانم مىگويند كه مشركان آن حضرت را سنگباران كرده‌اند واكنون پيدا نيست ، آبى به من بده وطعامي بردار وبيا تا أو را بيابيم وآب وطعامي به أو برسانيم ؛ پس هر دو روانه شدند وبه خديجة فرمود : تو از جانب وادى برو ومن از كوه بالا مىروم ، أمير المؤمنين عليه السّلام مىگريست وفرياد مىكرد : يا محمد ! يا رسول اللّه ! جانم فداى تو باد آيا تو در كدام وادى تشنه وگرسنه مانده‌اى ومرا با خود نبرده‌اى ؟ وخديجة فرياد مىكرد : نشان دهيد به من پيغمبر برگزيده را وبهار پسنديده را ورنج كشيده در راه خدا را . پس در اين حال جبرئيل بر حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نازل شد ، چون حضرت را نظر بر أو افتاد گريست وفرمود : ببين قوم من با من چه كردند ، تكذيب من كردند ومرا به سنگ جفا خسته كردند ؛ جبرئيل گفت : يا محمد ! دست خود را به من بده ، پس دست آن حضرت را گرفت وبر بالاى كوه نشاند ومسندى از مسندهاى بهشت را از زير بال خود بيرون آورد كه با مرواريد وياقوت بافته بودند وبر هوا گشود تا تمام كوههاى مكة را پوشانيد ودست رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم را گرفت وبر روى آن مسند نشانيد وگفت : اى محمد ! مىخواهى بزرگوارى وكرامت ومنزلت خود را نزد خداوند خود بدانى ؟ فرمود : بلى ، جبرئيل گفت : اين درخت را بطلب ، چون طلبيد از جاى خود جدا شد وبسرعت دويد ونزد آن حضرت ايستاد وبراي تعظيم سجده كرد ، جبرئيل گفت : يا محمد ! بگو برگردد ، فرمود : برگرد ، برگشت . پس إسماعيل كه موكّل است به آسمان أول فرود آمد ودر خدمت آن حضرت ايستاد وعرض كرد : السلام عليك يا رسول اللّه ، پروردگار من مرا امر كرده است كه تو را أطاعت كنم در هرچه بفرمايى ، اگر مىفرمايى ستاره‌ها را بر ايشان مىريزم كه ايشان را بسوزاند . پس ملك آفتاب آمد وعرض كرد : السلام عليك يا رسول اللّه ، اگر مىفرمايى آفتاب را به نزديك سر ايشان مىآورم كه ايشان را بسوزاند . پس ملك زمين آمد وعرض كرد : السلام عليك يا رسول اللّه ، حق تعالى مرا امر كرده