بهشت پادشاهان باشيد ، پس أبو جهل گفت از روى حسد وعداوت آن حضرت كه :
خداوندا ! اگر آنچه محمد مىگويد حقّ است از جانب تو پس بباران بر ما سنگى از آسمان يا بياور بسوى ما عذابي دردناك ؛ پس گفت : ما وبني هاشم پيوسته مانند دو أسب بوديم كه با يكديگر بتازند ونظير يكديگر بوديم اكنون راضى نمىشويم به آنكه يكى از ايشان دعواي پيغمبرى كند ودر ميان ايشان پيغمبر باشد ودر بنى مخزوم نباشد ؛ پس گفت :
خداوندا ! طلب آمرزش مىكنم از تو ، پس خداوند عالميان فرستاد
وَما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فِيهِمْ وَما كانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَهُمْ يَسْتَغْفِرُونَ
« 1 » يعنى : « نيست خدا كه عذاب كند ايشان را وحال آنكه تو در ميان ايشان باشى ، ونيست خدا عذاب كنندهء ايشان وحال آنكه ايشان استغفار كنند » زيرا كه أبو جهل بعد از اين سخن طلب آمرزش كرد ؛ پس چون قصد قتل آن جناب كردند وآن جناب را از مكة بيرون كردند حق تعالى فرستاد
وَما لَهُمْ أَلَّا يُعَذِّبَهُمُ اللَّهُ وَهُمْ يَصُدُّونَ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَما كانُوا أَوْلِياءَهُ إِنْ أَوْلِياؤُهُ إِلَّا الْمُتَّقُونَ
« 2 » يعنى : « چيست ايشان را كه خدا عذاب نكند ايشان را وحال آنكه منع مىكنند مؤمنان را از مسجد الحرام ونيستند ايشان سزاوار مسجد الحرام ، نيست سزاوار آن مگر پرهيزكاران » كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم وأصحاب أو باشند ، پس حق تعالى عذاب كرد ايشان را به شمشير در جنگ بدر وكشته شدند « 3 » .
وابن شهرآشوب روايت كرده است از كثير بن عامر كه : روزى در مكة از ابطح سواري پيدا شد ودر عقب أو هفده شتر آمدند كه بر آنها جامههاى ديبا بار كرده بودند وبر هر شترى غلام سياهى سوار بود ومىگفت : كجاست پيغمبر كريمى كه در مكة مبعوث شده است ؟ گفتند : براي چه مىخواهى أو را ؟ گفت : پدرم وصيت كرده است كه اينها را به أو برسانم ؛ پس أبو البختري اشاره كرد بسوى أبو جهل وگفت : آنكه تو مىخواهى اوست ، چون نزديك أبو جهل رفت وأوصاف آن حضرت را كه شنيده بود در أو نديد
هامش
( 1 ) . سورهء انفال : 33 .
( 2 ) . سورهء انفال : 34 .
( 3 ) . تفسير قمى 1 / 276 - 277 .