تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 695

مساهمون:

ص٦٩٥
است كه تو را أطاعت كنم ، اگر مىفرمايى زمين را حكم مىكنم كه ايشان را فرو برد . پس ملك كوهها آمد وعرض كرد : السلام عليك يا رسول اللّه ، خدا مرا امر فرموده است كه مطيع تو باشم ، اگر رخصت مىدهى كوهها را بر ايشان برمىگردانم تا ايشان را درهم بشكنم . پس ملكي كه موكّل است به درياها آمد وعرض كرد : السلام عليك يا رسول اللّه ، پروردگار من مرا امر فرموده است هرچه فرمايى بعمل آورم ، اگر رخصت مىفرمايى امر مىكنم درياها را تا ايشان را غرق كنند . چون همهء اين ملائكة اظهار نصرت خود كردند حضرت فرمود : آيا همه مأمور شده‌ايد به يارى من ؟ عرض كردند : بلى ، پس روى مبارك خود را بسوى آسمان نمود وفرمود : من براي عذاب مأمور نشده‌ام ومأمور شده‌ام كه رحمت عالميان باشم ، مرا با قوم خود بگذاريد كه ايشان نادانانند وبه ناداني چنين مىكنند . پس جبرئيل عليه السّلام خديجة را ديد كه در وادى مىگريد واز پى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم مىگردد ، گفت : يا رسول اللّه ! خديجة را ببين كه گريهء أو ملائكهء آسمانها را به گريه آورده است أو را بطلب بسوى خود واز من سلام به أو برسان وبگو به أو كه : حق تعالى تو را سلام مىرساند وبشارت ده أو را كه در بهشت خانه‌اى دارد از قصبهاى مرواريد كه به طلا زينت كرده‌اند ودر آن صداى وحشت‌آميز نيست . پس رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم أمير المؤمنين عليه السّلام وخديجة عليها السّلام را طلبيد وخون از روى گلگونش مىريخت وخون را نمىگذاشت به زمين بريزد وپاك مىكرد ، خديجة عرض كرد : پدر ومادرم فداى تو باد چرا نمىگذارى خون به زمين بريزد ؟ فرمود : مىترسم اگر خون من به زمين بريزد حق تعالى بر أهل زمين غضب كند . چون شب شد أمير المؤمنين عليه السّلام وخديجة عليها السّلام حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم را به خانه آوردند وسنگ بزرگى رو به روى مجلس آن حضرت تعبيه كردند ، وچون مشركان خبر شدند رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به خانه آمده است آمدند وسنگ به خانهء آن حضرت مىانداختند ، اگر سنگ از جانب بالا مىآمد آن سنگ نمىگذاشت به آن حضرت برسد واز جانبهاى ديگر