تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 693

مساهمون:

ص٦٩٣
پس ايشان برگشتند وبامداد روز ديگر أبو جهل به نزد كعبه آمد وبراي هبل سجده كرد پس سر برداشت وقصه را به آن نقل كرد وگفت : اى هبل ! از تو سؤال مىكنم چنان كنى كه ناقه‌ها با من سخن بگويند وبراي من شهادت دهند ومحمد بر من شماتت نكند ومن چهل سال است كه تو را مىپرستم وحاجتي از تو نطلبيده‌ام اگر امروز أجابت من مىكنى براي تو قبّه‌اى از مرواريد سفيد مىسازم وبراي تو دو دسترنج طلا ودو خلخال نقره وتاجى مكلّل به جواهر وقلاده‌اى از طلاى بىغش بعمل مىآورم وتو را به آنها مزيّن مىگردانم . پس در اين حال حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به مسجد در آمد وشتران را حاضر گردانيد وأبو جهل را فرمود كه : سؤال كن ؛ هرچند سؤال كرد جوابي نشنيد ؛ پس حضرت با شتران خطاب كرد ، آنها به امر الهى به سخن آمدند وشهادت بر پيغمبرى آن حضرت دادند وگواهى دادند كه اين مالها مخصوص آن حضرت مىباشد . وباز أبو جهل را فرمود كه : تو سؤال كن ، وأو سؤال كرد وجواب نشنيد ، وحضرت سؤال كرد جواب گفتند ، تا هفت مرتبه چنين شد وحضرت مالها را برگردانيد وأبو جهل خايب وخاسر برگشت « 1 » . ودر بعضي از كتب مسطور است كه : چون حق تعالى حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم را مأمور گردانيد كه علانيه در ميان قريش اظهار دعوت خود بنمايد ، حضرت در موسم حج كه طوايف خلق از أطراف عالم به مكة آمده بودند بر كوه صفا ايستاد وبه آواز بلند ندا كرد كه : يا أيها الناس ! من رسول پروردگار عالميانم ؛ ومردم از روى تعجب نظر كردند بسوى آن جناب وساكت شدند ، پس به كوه مروه بالا رفت وسه مرتبه چنين ندا كرد ، أبو جهل چون اين سخن را شنيد سنگى به جانب آن حضرت انداخت وپيشانى نوراني آن حضرت را مجروح كرد وساير مشركان سنگها گرفتند واز عقب آن حضرت دويدند ، پس حضرت بر كوه أبو قبيس بالا رفت ودر موضعي كه آن را اكنون « متّكا » مىگويند تكيه داد ومشركان در طلب آن حضرت مىگرديدند .
هامش
( 1 ) . مناقب ابن شهرآشوب 1 / 176 .