گفت : تو نيستى آن كه من مىخواهم ؛ ودر مكة گشت تا حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم را ديد وچون آن حضرت را ديد به اوصافى كه شنيده بود شناخت وبه خدمت آن حضرت شتافت ودست وپايش را بوسيد وحضرت فرمود : تويى ناجى پسر منذر ؟ گفت : بلى يا رسول اللّه ، فرمود : چه شد هفده ناقة كه بر هر يك غلام سياهى سوار است وآن غلامان جامههاى ديبا وكمربندهاى مطلّا بستهاند ؟ ونامهاى آن غلامان را يك يك فرمود ، گفت :
بلى يا رسول اللّه ! حاضرند وبه خدمت تو آوردهام ، حضرت فرمود كه : منم محمد بن عبد اللّه .
چون جميع آن مال را تسليم آن حضرت كرد أبو جهل فرياد برآورد كه : اى آل غالب ! اگر مرا يارى نكنيد بر محمد شمشير خود را بر سينهء خود مىگذارم وخود را مىكشم واين مال از كعبه است وأو مىخواهد همه را متصرف شود ، پس بر أسب خود سوار شد وشمشير خود را برهنه كرد ودر تمام مكة ونواحي گشت وچندين هزار كس با أو همراه شدند ، وچون اين خبر به بني هاشم رسيد أبو طالب با ساير أولاد عبد المطّلب سوار شدند ودور آن حضرت را گرفتند پس أبو طالب به نزد ايشان رفت وبه ايشان گفت : از محمد چه مىخواهيد ؟ أبو جهل گفت كه : پسر برادر تو بر ما خيانت بسيار كرد واز جملهء آنها آن است كه مالي براي كعبه آورده بودند اين پسر أو را به جادو فريب داد وبه دين خود درآورد ومالها را از أو گرفت .
أبو طالب گفت : باش تا من بروم واز حقيقت حال سؤال كنم ، چون به خدمت حضرت آمد والتماس نمود كه آنها را به أبو جهل رد كند فرمود : يك حبه را به أو نمىدهم ، أبو طالب گفت : ده شتر را بردار وهفت شتر را به أو بده ، حضرت ابا كرد وفرمود كه : من اين هديهها را با شتران نزد أو بازمىدارم ومن وأو هر دو از شتران سؤال مىكنيم وجواب هر يك از ما كه بگويند وگواهى هر يك از ما كه بدهند از أو باشد .
أبو طالب به نزد أبو جهل آمد وگفت : پسر برادرم با شما انصاف مىدهد وچنين مىگويد وفردا در هنگام طلوع آفتاب وعده كرده است كه شما در مسجد حاضر شويد وشتران را با أسباب آنها در مسجد حاضر گردانيد وبراي هر يك كه شهادت دهند از أو باشد .
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 692
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٦٩٢