تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 685

مساهمون:

ص٦٨٥
بسوى شهادت به وحدانيّت خدا وايمان آوردن به پيغمبرى من وامر مىكنم شما را كه ترك كنيد بت‌پرستى را وأجابت نمائيد مرا در آنچه شما را به آن مىخوانم تا پادشاهان عرب گرديد وگروه عجم شما را فرمانبردار شوند ودر بهشت پادشاهان باشيد . پس قريش استهزاء كردند به آن حضرت وأبو لهب گفت : « تبّا لك » هلاك براي تو باد ما را براي اين طلبيده بودى ؟ پس سورهء
تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ
نازل شد . كفار قريش گفتند : محمد ديوانه شده است ؛ وبه زبان خود آن حضرت را آزار مىكردند واز ترس أبو طالب ضرر ديگر به آن حضرت نمىتوانستند رسانيد ، وچون ديدند مردم بسيار به دين آن حضرت درمىآيند به نزد أبو طالب آمده گفتند : پسر برادر تو عقلهاى مردم را به سفاهت نسبت مىدهد وخدايان ما را دشنام مىدهد وجوانان ما را فاسد وجماعت ما را پراكنده مىكند ، اگر فقر أو را بر اين داشته است ما مالي براي أو جمع كنيم كه مال أو از همهء قريش بيشتر شود وهر زنى از قريش كه خواهد به أو تزويج كنيم وأو را بر خود أمير گردانيم وأو دست از خدايان ما بردارد . أبو طالب به آن حضرت گفت : اين چه سخن است كه قوم تو را به فرياد آورده است ؟ حضرت فرمود : اى عم ! ديني است كه خدا براي پيغمبرانش پسنديده است ومرا به دين حق مبعوث گردانيده است . گفت : اى پسر برادر ! قوم آمده‌اند وچنين مىگويند . حضرت فرمود : اگر ايشان آفتاب را در دست راست من وماه را در دست چپ من بگذارند وجميع روى زمين را به من دهند من مخالفت پروردگار خود نخواهم كرد ، وليكن من يك كلمه از ايشان مىخواهم كه اگر آن را بگويند پادشاه عرب وعجم شوند ودر بهشت پادشاهان باشند . گفتند : آن كلمه چيست ؟ فرمود : گواهى دهيد به يگانگى خدا ورسالت من . گفتند : آيا سيصد وشصت خدا را بگذاريم ويك خدا را بپرستيم ؟ اين امرى است بسيار عجيب .