زيد بن ربيعه گفت : به خدمت پيغمبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم رفتم واين واقعه را عرض كردم ، فرمود :
اين سخنان مؤمنان جنّ است ؛ پس ما را به اسلام دعوت كرد ومسلمان شديم « 1 » .
سيزدهم - ابن شهرآشوب از خزيم بن فاتك اسدى روايت كرده است كه گفت : شتران خود را مىچرانيدم تا به وادى « أبرق » رسيدم ، در آنجا صداى هاتفى را شنيدم كه مىگفت : « اين است پيغمبر خدا صاحب خيرات ، آورده است سورههاى ياسين وحاميمات » ، گفتم : تو كيستى ؟ گفت : منم مالك بن مالك « 2 » مرا فرستاده است رسول خدا بسوى قبيلهء نجد ، گفتم : چه بود اگر كسى شتران مرا نگاه مىداشت تا من به نزد أو مىرفتم وبه أو ايمان مىآوردم ؟ گفت : من نگاه مىدارم ؛ پس شتران را گذاشتم وبر يكى از آنها سوار شدم ومتوجه مدينه شدم ، چون به دروازهء مدينه رسيدم روز جمعه وقت زوال بود با خود گفتم در اينجا مىمانم تا نماز ايشان تمام شود بعد داخل مىشوم ، چون شتر خود را خوابانيدم مردى آمد وگفت : رسول خدا مىفرمايد داخل شو ، پس داخل شدم وچون مرا ديد فرمود : چه شد آن مرد پير كه ضامن شد براي تو كه شتران تو را به أهل تو برساند ؟ گفتم : خبري از أو ندارم ، فرمود : شترهاى تو را به سلامت به أهل تو رسانيد ، گفتم : شهادت مىدهم به يگانگى خدا وبه اينكه توئى پيغمبر خدا « 3 » .
چهاردهم - روايت كردهاند كه : روزى عمر نشسته بود مردى از پيش أو گذشت ، عمر گفت : اين كاهن است وبا جن مربوط بود ، آن مرد گفت : اى عمر ! خدا به اسلام هدايت كرد هر جاهل را ودفع كرد به حق هر باطل را وغنى نمود به محمد صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فقيران را وراست كرد به قرآن هر كجى را .
عمر گفت : چند گاه است كه جنيه مصاحب خود را نديدهاى ؟ گفت : پيش از آنكه مسلمان شوم به نزد من آمد وگفت : اى سلام ! حق ظاهر آمده وخواب پريشان نيست ونداى اللّه أكبر بلند شده است وبه اين سبب مسلمان شدم وديگر به نزد من نيامد .
هامش
( 1 ) . مناقب ابن شهرآشوب 1 / 122 . ونيز رجوع شود به كنز الفوائد 93 .
( 2 ) . در مصدر بجاى « مالك بن مالك » ، « مالك » ذكر شده است .
( 3 ) . مناقب ابن شهرآشوب 1 / 139 ، ودر آن خريم بن فاتك آمده است .