تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 618

مساهمون:

ص٦١٨
آنكه آن حضرت را هلاك كنند ، پس جبرئيل آمد وحضرت را بر ارادهء ايشان مطّلع ساخت وحضرت بيرون آمد وسوء تدبير ايشان ظاهر شد « 1 » . سيزدهم - شيخ طبرسى وابن شهرآشوب وديگران روايت كرده‌اند كه : آن حضرت به جنگ گروهى از عرب رفت در موضعي كه آن را « ذي امر » مىگفتند وايشان گريختند وبه سر كوهها متحصّن شدند وحضرت در موضعي فرود آمد كه آنها را مىديد ، پس از لشكر خود دور شد براي قضاى حاجت وبارانى آمد وجامه‌هاى أو تر شد پس جامه‌ها را كند وبر روى درختى پهن كرد ودر زير آن درخت خوابيد واعراب مىديدند آن حضرت را ، پس بزرگ ايشان دعثور بن حارث آمد وبر بالاى سر آن حضرت ايستاد با شمشير برهنه وگفت : امروز كي تو را از من منع مىكند وحفظ مىنمايد ؟ فرمود : خدا ؛ پس جبرئيل دست زد بر سينهء أو وشمشير از دستش جست وخود بر زمين افتاد ، پس حضرت شمشير را برداشت وبر بالاى سرش ايستاد وفرمود : كي تو را امروز از من نجات مىدهد ؟ گفت : هيچ‌كس ، وكلمه‌اى گفت ومسلمان شد وقوم خود را به اسلام دعوت كرد « 2 » . به روايت ديگر : چون خواست كه شمشير را حوالهء آن حضرت كند لرزيد وشمشير از دستش افتاد « 3 » . وبه روايت أبو حمزهء ثمالى دعثور گفت : مرد بلند سفيدى را ديدم كه دست بر سينه‌ام زد ودانستم كه ملكي بود « 4 » . چهاردهم - ابن شهرآشوب از ابن عباس روايت كرده است كه : كفار قريش در حجر إسماعيل جمع شدند وقسم ياد كردند بلات وعزّى كه اگر محمد را در مسجد ببينند همه اتفاق كنند وأو را هلاك كنند ؛ پس فاطمه عليها السّلام اين را شنيد وگريان به خدمت آن حضرت آمد وقصه را نقل كرد ، حضرت فرمود : اى دختر ! آب وضويى براي من حاضر كن ، پس
هامش
( 1 ) . مجمع البيان 2 / 169 ؛ تفسير قمى 2 / 358 - 359 . ( 2 ) . رجوع شود به إعلام الورى 78 ومناقب ابن شهرآشوب 1 / 103 ودلائل النبوة 3 / 168 . ( 3 ) . مناقب ابن شهرآشوب 1 / 102 . ( 4 ) . مناقب ابن شهرآشوب 1 / 103 .