تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 568

مساهمون:

ص٥٦٨
عتبه پسر أبو لهب است از مكة پنهان بيرون آمده بود كه محمد را بقتل رساند . پس عتبه را پاره پاره كرد وانداخت واز گوشت أو هيچ نخورد « 1 » . بيست وهفتم - راوندى از سلمان روايت كرده است كه : روزى در خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نشسته بوديم ناگاه اعرابى آمد وگفت : يا محمد ! مرا خبر ده به آنچه در شكم ناقهء من است تا بدانم كه تو بر حقّى وايمان بياورم به خداى تو وتو را متابعت كنم ؛ پس حضرت متوجه أمير المؤمنين عليه السّلام شد وفرمود : يا علي ! تو أو را خبر ده به آنچه در شكم ناقة است ؛ علي عليه السّلام مهار ناقة را گرفت ودست بر سينه‌اش ماليد وبسوى آسمان نظر كرد وگفت : خداوندا ! از تو سؤال مىكنم بحقّ محمد وأهل بيت محمد وبه أسماء حسنى وكلمات تامات تو كه اين ناقة را به سخن آورى تا خبر دهد ما را به آنچه در شكم آن است . پس ناقة به قدرت حق تعالى متوجه سيد أوصياء شد وگفت : يا أمير المؤمنين ! اين اعرابى روزى بر من سوار شد وبه ديدن پسر عمّ خود رفت وچون به « وادى الحسك » رسيد از من فرود آمد ومرا خوابانيد وبا من جماع كرد . اعرابى گفت : اى گروه مردم ! بگوييد كداميك از اينها پيغمبرند ؟ گفتند : أو پيغمبر است ، واين كه ناقة با أو سخن گفت برادر ووصىّ اوست . پس اعرابى شهادت گفت ومسلمان شد واز پيغمبر استدعا كرد دعا كند كه حمل ناقة بر طرف شود وآن ننگ از أو زايل شود ، وحضرت دعا كرد وچنان شد واسلام اعرابى نيكو شد « 2 » . بيست وهشتم - راوندى وابن شهرآشوب از أبو ذر روايت كرده‌اند كه گفت : روزى به خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم رفتم فرمود : گوسفندان تو چون شدند ؟ عرض كردم : قصهء آنها عجيب است ، روزى نماز مىكردم ناگاه گرگى بر گلهء من حمله
هامش
( 1 ) . خرايج 2 / 521 . ( 2 ) . خرايج 2 / 497 .
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 568 | العلامة المجلسي