تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 567

مساهمون:

ص٥٦٧
بدهد ، در اثناى راه شيرى را ديد كه در ميان راه نشسته است وترسيد كه از پيش شير بگذرد پس گفت : من رسولم از جانب رسول خدا بسوى معاذ واين نامهء آن حضرت است ؛ پس شير يك تير پرتاب پيش أو دويد وبعد صدايى كرد واز راه دور شد تا أو گذشت ، ودر موقع مراجعت نيز چنين كرد . چون قصهء شير را به حضرت نقل كرد حضرت فرمود : صدايى كه أول كرد در وقت رفتن گفت : چگونه است رسول خدا ؟ ، ودر مراجعت گفت : رسول خدا را از من سلام برسان « 1 » . بيست وپنجم - راوندى روايت كرده است كه عمار بن ياسر گفت : در بعضي سفرها با آن حضرت بيرون رفتم ، در اثناى راه شترم خوابيد واز قافله ماندم ، پس حضرت از عقب قافله رسيد واز شتر خود فرود آمد واز مطهره آبى در دهان خود كرد وبر آن شتر پاشيد وصدا زد بر أو ، پس به اعجاز آن حضرت مانند آهو برجست ومن سوار شدم ودر خدمت آن حضرت روان شدم وچنان تند مىرفت كه ناقهء عضباى آن حضرت بيشتر از آن نمىرفت ، حضرت فرمود : شتر را به من نمىفروشى ؟ عرض كردم : از شماست يا رسول اللّه ، فرمود : البتة مىبايد به قيمت بفروشى ، پس به صد درهم از من خريد ، وچون داخل مدينه شديم شتر را به خدمتش بردم فرمود : اى انس ! صد درهم قيمت شتر به عمار بده وشتر را به أو پس ده كه هديهء ماست بسوى أو « 2 » . بيست وششم - راوندى به سند معتبر از جابر انصارى روايت كرده است كه : رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نفرين كرد بر عتبه پسر أبو لهب وفرمود : خدا درنده‌اى از درندگان را بر تو مسلط گرداند ؛ پس روزى پيغمبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم با بعضي از صحابه از مكة بيرون رفت بسوى زمين علفزارى وعتبه پيش از حضرت بيرون رفته بود ودر ميان علفها پنهان شده بود كه شب آن حضرت را هلاك كند ، وما خبر نداشتيم ؛ چون شب شد شيرى عتبه را گرفته به كنار منزلگاه آن حضرت آمد وفرياد كرد كه همه متوجه أو شدند وبه زبان فصيح گفت : اين
هامش
( 1 ) . خرايج 1 / 40 . ( 2 ) . خرايج 1 / 158 .