چهلم - ابن شهرآشوب روايت كرده است كه : حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم مسجدى در مدينه بنا مىكرد ، درختى از مكة طلبيد وآن درخت زمين را شكافت تا به نزد آن حضرت ايستاد وشهادت بر پيغمبرى آن حضرت داد « 1 » .
چهل ويكم - روايت كرده است كه : آن حضرت عبد اللّه بن طفيل را فرستاد كه قوم خود را هدايت كند وگفت : علامت راستى تو نزد قوم تو آن است كه در شب وروز از سر تازيانهء تو نوري ساطع باشد ؛ وبه آن علامت قوم خود را به نور اسلام هدايت كرد « 2 » .
وأيضا روايت كرده است كه قريش طفيل بن عمرو را گفتند كه : چون به مسجد الحرام داخل شوى پنبهاى در گوشهاى خود پر كن كه قرآن خواندن محمد را نشنوى مبادا تو را فريب دهد ؛ چون داخل مسجد شد هرچند پنبه بيشتر در گوش خود فرو مىبرد صداى آن جناب را بيشتر مىشنيد ، وبه اين معجزه مسلمان شد وگفت : يا رسول اللّه ! من در ميان قوم خود سر كرده ومطاع ايشانم اگر به من علامتي بدهى ايشان را به اسلام دعوت مىكنم .
آن جناب گفت : خداوندا ! أو را علامتي كرامت كن .
چون به قوم خود برگشت پيوسته از سر تازيانهء أو نوري مانند قنديل ساطع بود « 3 » .
چهل ودوم - خاصه وعامه روايت كردهاند كه : در جنگ احزاب آن جناب كندن خندق را ميان صحابه قسمت فرمود كه هر چهل ذراع را ده نفر حفر نمايند ، پس در حصّهء سلمان وحذيفة زمين به سنگى رسيد كه كلنگ در آن اثر نمىكرد ، وچون سلمان به خدمت آن جناب عرض كرد از مسجد احزاب به زير آمد وكلنگ را از دست ايشان گرفت وسه مرتبه زد ودر هر مرتبه ثلثي از آن جدا شد ودر هر مرتبه برقى ساطع مىشد كه جهان روشن مىشد و « اللّه أكبر » مىگفت وصحابه « اللّه أكبر » مىگفتند ؛ پس فرمود : در برق أول قصرهاى يمن را ديدم وخدا آن را به من داد ، ودر دوم قصرهاى شام را ديدم وخدا آن را به من داد ، ودر برق سوم قصرهاى مداين را ديدم وملك پادشاه عجم را به من داد . پس خدا
هامش
( 1 ) . مناقب ابن شهرآشوب 1 / 130 .
( 2 ) . مناقب ابن شهرآشوب 1 / 159 .
( 3 ) . مناقب ابن شهرآشوب 1 / 159 و 160 ؛ سيرهء ابن هشام 2 / 382 ؛ أسد الغابة 3 / 77 .