فرستادن بر محمد وعلى وآل طيّب ايشان .
آن مرد از اين بشارت شاد شد وپيوسته بر صلوات بر آن حضرت وآل مطهر أو مداومت مىكرد ، روزى أبو بكر وعمر به أو رسيدند ، أبو بكر گفت : اى فلان ! محمد نيكو توشهاى براي گرسنگى وتشنگى به تو داد ؛ وعمر گفت : محمد از آرزوى باطل ووعدههاى دروغ كه هميشه مردم را به آنها بازى مىدهد خوب توشهاى همراه تو كرد . ودر روز ديگر أو را در بازار ديدند وبا يكديگر گفتند : اين سفيه را مىبايد استهزاء كنيم ، پس نزد أو آمدند وعمر گفت : امروز مردم تجارتها در اين بازار كردند وسودمند شدند تو چه تجارت كردى ؟
گفت : مالي نداشتم كه تجارت كنم وليكن صلوات مىفرستادم بر محمد وآل محمد صلّى اللّه عليه وآله وسلّم .
عمر گفت : سود نااميدى ومحرومى بردهاى ، وچون به خانه خواهى رفت خوان گرسنگى براي تو گسترده خواهد بود كه ألوان طعامها وشرابهاى خيبت وحرمان در آن چيده باشند وفرشتگان كه براي محمد گرسنگى وتشنگى ومذلّت مىآورند بر دور خوان تو حاضر خواهند بود .
آن مرد گفت : بخدا سوگند ياد مىكنم كه چنين نيست بلكه محمد رسول خداست وهركه به أو ايمان آورد از محقّان وسعادتمندان است وبزودى خدا گرامى خواهد داشت آنها را كه به أو ايمان آوردهاند به آنچه خواهد از گشادگى روزى وبه آنچه مصلحت داند از تنگى كه بعد از آن راحتهاى بسيار هست .
در اين سخن بودند كه ناگاه مردى پيدا شد وما هي در دست داشت كه بد بو وفاسد شده بود ، بر سبيل طنز آن دو منافق گفتند : اين ما هي را به اين مرد كه از صحابهء رسول خداست بفروش .
ماهىفروش به آن مرد گفت : بخر اين ما هي را كه كسى از من نمىخرد .
گفت : زرى ندارم .
آن منافقان گفتند : بخر كه زرش را رسول خدا مىدهد .
پس ما هي را آن مرد گرفت وصاحب ما هي خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم رفت ، حضرت
حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 543
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٥٤٣