نجات دهد ، پس بيا كشتى بگيريم اگر مرا بر زمين افكندى ده گوسفند من از تو باشد ؛ حضرت أو را برداشت وبر زمين زد وبر روى سينهاش نشست ، ركانه گفت : اين كار تو نبود خداى تو با من چنين كرد ، بيا بار ديگر كشتى بگيريم اگر باز مرا بيندازى ده گوسفند ديگر از تو باشد ؛ پس مرتبهء ديگر حضرت أو را بر زمين زد ، بازگفت : بار ديگر كشتى مىگيريم بر ده گوسفند ديگر ، وباز حضرت أو را انداخت .
ركانه گفت : يارى كرده نشوند لات وعزّى كه مرا يارى نكردند ، بگير سى گوسفند خود را وبرو .
حضرت فرمود : من گوسفند را نمىخواهم وليكن تو را به اسلام دعوت مىكنم ونمىخواهم كه تو به جهنم روى ، اگر مسلمان شوى از عذاب الهى أيمن باشى .
ركانه گفت : مسلمان نمىشوم مگر آنكه معجزهاى به من بنمائى .
حضرت فرمود : خدا را بر تو گواه مىگيرم كه عهد كنى اگر از من معجزه بيني به من ايمان بياورى .
گفت : بلى .
درختى نزديك آن حضرت بود فرمود : بيا اى درخت به اذن خدا ، پس آن درخت به دونيم شد ونصف آن با ساقش روان شد ودر پيش رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ايستاد .
ركانه گفت : معجزهء بزرگى نمودى ، بگو برگردد ، حضرت امر كرد آن را وبرگشت ومتّصل شد به نصف ديگر ، پس فرمود : مسلمان مىشوى ؟
گفت : نمىخواهم كه زنان مدينه بگويند من از ترس مسلمان شدهام وليكن گوسفندان خود را اختيار كن وبردار .
حضرت فرمود : چون مسلمان نشدى مرا به گوسفندان تو احتياجى نيست « 1 » .
بيست ودوم - ابن شهرآشوب روايت كرده است : چون رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم با صحابه به جنگ مقفع بن هميسع مىرفتند به كوه عظيمى رسيدند كه اسبان عاجز بودند از قطع آن ،
هامش
( 1 ) . قصص الأنبياء راوندى 297 . ونيز رجوع شود به مناقب ابن شهرآشوب 1 / 167 ودلائل النبوة 6 / . 25 .