تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 530

مساهمون:

ص٥٣٠
نوزدهم - صفار وقطب راوندى وابن بابويه روايت كرده‌اند كه : روزى پيغمبر صلّى اللّه عليه وآله وسلّم داخل نخلستانى شد درختان خرما از هر جانب به صدا آمده گفتند : السلام عليك يا رسول اللّه ، وهر يك استدعا كردند : از من بخور ، وخوشه‌هاى خود را آويختند واز هر يك تناول فرمود ، چون به خرماى عجوه رسيد سر فرود آورد وسجده كرد آن حضرت را ، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فرمود : خداوندا ! بركت فرست بر اين ونفع ببخش مردم را به اين ؛ پس به اين سبب روايت كرده‌اند كه : عجوه از بهشت است « 1 » . بيستم - راوندى وابن شهرآشوب از ابن عباس روايت كرده‌اند كه : اعرابى از قبيلهء بنى عامر به خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم آمد وگفت : به چه چيز بدانم كه تو رسول خدائى ؟ فرمود : اگر اين خوشهء خرما را بطلبم واز بالاى درخت به زير آيد ، گواهى مىدهى كه منم رسول خدا ؟ گفت : بلى . حضرت آن خوشه را طلبيد وآن جدا شد وبه زير آمد وخود را به زمين مىكشيد وآن حضرت را سجده مىكرد تا به نزد رسول خدا آمد ، پس فرمود : برگرد به جاى خود ، پس برگشت وبه جاى خود پيوست . اعرابى گفت : گواهى مىدهم كه تويى رسول خدا ؛ وايمان آورد وبيرون آمد ومىگفت : اى آل عامر بن صعصعه ! من هرگز أو را تكذيب نخواهم كرد « 2 » . بيست ويكم - باز روايت كرده‌اند : مردى بود از بني هاشم كه أو را « ركانه » مىگفتند وكافر بود وبسيار بر كشتن مردم حريص بود وگوسفند مىچرانيد در واديى كه آن را « اضم » مىگفتند ، روزى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به آن وادى رفت چون نظر ركانه بر آن حضرت افتاد گفت : اگر نه خويشاوندى ميان من وتو مىبود هرآينه با تو سخن نمىگفتم تا تو را مىكشتم ، تويى كه خدايان ما را دشنام مىدهى اكنون خداى خود را بخوان تا تو را از من
هامش
( 1 ) . قصص الأنبياء راوندى 286 - 287 ؛ بصائر الدرجات 504 . ( 2 ) . قصص الأنبياء راوندى 297 ؛ مناقب ابن شهرآشوب 1 / 172 ؛ البداية والنهاية 6 / 130 .