اين است كه : راوى گفت : عجبتر چيزى كه در اين امر عجيب ديدم اين بود كه هنوز خديجه از انشاء اين اشعار فراغت نيافته بود كه صداى كوبهء در بلند شد ، به كنيز خود فرمان داد كه : فرود آى و ببين كيست در عقب در شايد خبرى از دوستان برسد ، و در همان حال اين اشعار را انشاء كرد :
أيا ريح الجنوب لعل علم * من الأحباب يطفئ بعض حرّي
و لم لا حمّلوك إليّ منهم * سلاما أشتريه و لو بعمري
و حق ودادهم إنّي كتوم * و إنّي لا أبوح لهم بسرّي
أرانا اللّه وصلهم قريبا * و كم يسر أتى من بعد عسر
فيوم من فراقكم كشهر * و شهر من وصالكم كدهر
يعنى : اى باد جنوب ! از دوستانم مرا خبر ده ، شايد از دانستن حالات ايشان بعضى از سوزش من فرونشيند .
چرا سلامى از خود بسوى من بواسطهء تو نفرستادند تا من بجان خود آن را خريدارى كنم .
به حق دوستىاى كه من به ايشان دارم من كتمانكنندهام آن دوستى را ، و سرّ خود را براى ايشان فاش نمىكنم .
خدا وصال مرا به ايشان نزديك كند چرا كه پس از هر دشوارى آسانىاى است .
يك روز جدائى از شما مانند ماهى است براى من ، و يك ماه از وصال شما مانند روزگاريست .
پس كنيز فرود آمد و گفت : اولاد عبد المطّلب و سادات عربند .
خديجه با نهايت شوق برخاست و به كنيز گفت : در را باز كن ، و به ميسره خبر ده مسندها براى ايشان بگستراند ، و متكّاها در پشت هر يك از ايشان بگذارد ، اميدوارم كه حبيب من محمّد را به همراه خود آورده باشند ، پس اين