تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جنة العاصمة ( فارسي ) — صفحة 73

مساهمون:

ص٧٣
و راز درون خود را با كسى اظهار نمىكرد .
عشق آمد و خيمه زد به صحراى دلش * سودا بفزود بر سويداى دلش اوّل قدمى پيش بشد پاى دلش * دل رفت و نشست عشق بر جاى دلش
تا اينكه كارش به جائى رسيد - بنابر آنچه در كتب مبسوطه شرح داده شده - از آن حضرت تمنّا نمود كه با اموالش تجارت فرمايد ، و آن جناب نيز تمنّاى او را پذيرفت ، و خديجه آنچه را كه به ديگران پاداش مىداد به مراتب بيشتر بر عطيّت آن حضرت افزود ، و ميسره و ناصح دو نفر غلام مخصوص خود را به خدمت آن جناب برگماشت ، و با حضرتش روانه داشت ، و آن حضرت نيز قبول فرمود و با ميسره به عزم تجارت به سمت شام رهسپار گرديد ، و آن جناب در اين مسافرت بهره‌هاى وافرى بدست آورد . خلاصهء كلام : پس از مراجعت آن حضرت از سفر شام ، خديجه كس فرستاد بنزد آن حضرت ، و چنين پيغام داد كه : همانا من راغبم به مزاوجت و همسرى با شما بواسطهء قرابتى كه با هم داريم ، و شرافت و صدق حديث و امانتى كه در ميان قوم خوددارى . ناگفته نماند كه خديجهء محترمه از اواسط زنان قريش بود ، و از حيث جمال و كمال و مال و ثروت سرآمد همهء آنها بود ، و در مكّهء معظّمه خانه‌اى داشت در نهايت وسعت ، و بر بام خانهء خود قبّه‌اى نصب كرده بود از حرير سبز مطنّب به طناب‌هاى ابريشم ، و ثروت و مال بىاندازه‌اى داشت ، امّا پس از ازدواج با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله تمام اموال خود را در راه خدا براى رواج دين مقدّس اسلام به آن حضرت بذل نمود ، و تحمّل كرد براى خدا صدمات و آزارها و شماتت‌ها و آزارهاى قوم خود را ، و اين مقام فوق مرتبه و مقامى است كه خداوند متعال به او عنايت فرمود .