ترجمه
يعنى گفت : اشك دور زد در دو چشم على ، و گفت : اى ابا بكر ! به هيجان آوردى آنچه را كه در دل من ساكن بود ، و بيدار كردى مرا براى امرى كه از آن غافل بودم ، من به فاطمه راغبم ، و مانند منى از مثل او ساكت نمىنشيند الّا اينكه مانع من تنگدستى من است .
پس ابو بكر به او گفت : اين سخن را مگو اى ابو الحسن ؛ زيرا كه دنيا و آنچه كه در آن است نزد خداى تعالى و نزد رسولش مانند غباريست پراكنده .
راوى گفت : على بن ابى طالب شتر آبكش را باز كرد ، و آن را به منزل خود برد و در آنجا بست ، و كفش خود را گرفت و رو آورد بسوى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله . رسول خدا در منزل ام سلمه دختر ابى اميّه پسر مغيره مخزومى بود . على در را كوبيد ، ام سلمه گفت : كيست عقب در . رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله پيش از آنكه على بگويد منم على بهام سلمه فرمود : اى ام سلمه ! برخيز در را بر روى او باز كن و به او بگو داخل شود ، اين مردى است كه خدا و رسولش او را دوست مىدارند و او هم آنها را دوست مىدارد .
ام سلمه گفت : گفتم : پدر و مادرم فداى تو باد ! اين مرد كيست كه تو او را نديدهاى و دربارهء او چنين مىگوئى ؟
فرمود : اى ام سلمه ! اين مرديست كه بىعقل و نادان نيست ، و از جاىجسته و چسبنده هم نيست ، اين برادر من و پسر عم و محبوبترين خلق است بسوى من .
ام سلمه گفت : بشتاب برخواستم به نحوى كه نزديك بود ردايم به پايم بپيچد و بلغزم در را باز كردم ديدم على بن ابى طالب عليه السّلام است ، بذات خدا قسم چون در را باز كردم داخل خانه نشد تا وقتى كه دانست من در ستر و پردهء خود رفتم .
گفت : پس او بر رسول خدا داخل شد و سلام كرد و گفت : سلام و رحمت و بركات خدا بر تو باد اى پيغمبر خدا . پيغمبر فرمود : بر تو باد سلام اى ابو الحسن بنشين .
ام سلمه گفت : على نشست در مقابل رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ، و سر خود را به زير انداخت و به